ایـن چه حـرفیست که در عالم بالاست بـهـشـت ؟

ایـن چه حـرفیست که در عالم بالاست بـهـشـت ؟
هـر کجا وقت خـوش افـتـاد همانجاست بـهـشـت
دوزخ از تیــــرگی بـخت درون تـــــو بــود
گـردرون تـیــره نـباشد هـمه دنیــــاست بـهـشـت..............صائب تبریزی
‏ایـن چه حـرفیست که در عالم بالاست بـهـشـت ؟
هـر کجا وقت خـوش افـتـاد همانجاست بـهـشـت
دورخ  از تیــــرگی  بـخت  درون  تـــــو  بــود
گـردرون تـیــره نـباشد هـمه دنیــــاست بـهـشـت..............صائب تبریزی‏

به کجا چنین شتابان؟

به کجا چنین شتابان؟
گون از نسیم پرسید
دل من گرفته زینجا ،
هوس سفر نداری ز غبار این بیابان؟
همه آرزویم اما چه کنم که بسته پایم ،
به کجا چنین شتابان؟
به هر آن کجا که باشد بجز این سرا سرایم
سفرت به خیر اما ،
تو و دوستی خدا را
چو از این کویر وحشت به سلامتی گذشتی
به شکوفه ها به باران برسان سلام ما را...........محمد شفیعی کدکنی

گرافیک : سبحان حسینیان

‏به کجا چنین شتابان؟
گون از نسیم پرسید
دل من گرفته زینجا ،
هوس سفر نداری ز غبار این بیابان؟
همه آرزویم اما چه کنم که بسته پایم ،
به کجا چنین شتابان؟
به هر آن کجا که باشد بجز این سرا سرایم
سفرت به خیر اما ،
تو و دوستی خدا را
چو از این کویر وحشت به سلامتی گذشتی
به شکوفه ها به باران برسان سلام ما را...........محمد شفیعی کدکنی

گرافیک : سبحان حسینیان‏

گرنه صبرم می کشیدی بار زن                       کی کشیدی شیر نر بیگــــار من

نگاره: ‏شبی شیخ با خداوند سبحان مناجات کرد و گفت :

رفـــت درویشـی ز شهر طالقــــان                  بهر صیــت بوالحســن برخارقــان
... چون به مقصد آمد از ره آن جـــوان             خانۀ آن شاه را جسـت او نشـــان
چون به صد حرمت بزد حلقــــه درش              زن برون کرد از در خـانه ســـرش
که چه می خواهی بگـــو ای ذوالـکرم             گفت برقصــد زیــــارت آمــدم
خنده زد زن که خـه خـه ریــش بین                این سفر گیری و این تشویش بین
بعد از آن پرسان شد او از هر کسی                شیخ را می جست از هر سو بسی
پس کسی گفتش که آن قطب دیـار                رفت تا هیــزم کشد از کوهسـار
ضد را با ضد ایناس از کجا                              با امام الناس نسناس از کجا
اندرین بود او که شیخ نامــــدار                        زود پیش افتاد بر شیــری سوار
شیر غران هیزمش را می کشیـد                   بر سر هیزم نشــسته آن سعید
تازیانه ش مـار نـر بود از شـرف                       مار را بگرفته چون خرزن به کف
گرنه صبرم می کشیدی بار زن                       کی کشیدی شیر نر بیگــــار من
بهر تو از پست کردم گفت و گو                        تا بســازی با رفیــق زشـــت خو
تاکشی خندان و خوش بار حرج                      از پی الصبـــر مفتـــاح الفـــرج
چون بسازی با خسیء این خسان                 گردی اندر نور سنتهــــا رسـان


( مقاله معاشرت )

بین من و عشق تو ولی فاصله ای نیست

گفتی که مرا دوست نداری گله ای نیست
بین من و عشق تو ولی فاصله ای نیست
گفتم که کمی صبر کن و گوش به من کن
گفتی که نه باید بروم حوصله ای نیست
پرواز عجب عادت خوبیست ولی حیف
تو رفتی و دیگر اثر از چلچله ای نیست
گفتی که کمی فکر خودم باشم و آن وقت
جز عشق تو در خاطر من مشغله ای نیست
رفتی تو خدا پشت و پناهت به سلامت
بگذار بسوزد دل من مساله ای نیست

عقل بیهوده سر طرح معما دارد

عقل بیهوده سر طرح معما دارد

بازی عشق مگر شاید و اما دارد؟

در خیال امدی و اینه ی قلب شکست

اینه تازه از امروز تماشا دارد

نفس سوخته دارم بشتابید ای خلق!

قطره ای قصد نشان دادن دریا دارد

با نسیم سحری دشت پر از لاله شکفت

سر سر بسته چرا این همه رسوا دارد

تلخی عمربه شیرینی مرگ اکنده ست

چه سر انجام خوشی گردش دنیا دارد

عشق رازی ست که تنها به خدا باید گفت

چه سخن ها که خدا با من تنها دارد

قصیده آبی خاکستری سیاه

قصیده آبی خاکستری سیاه

در شبان غم تنهایی خویش
عابد چشم سخنگوی توام
من در این تاریکی
من در این تیره شب جانفرسا
زائر ظلمت گیسوی توام
گیسوان تو پریشانتر از اندیشه ی من
گیسوان تو شب بی پایان
جنگل عطرآلود
شکن گیسوی تو
موج دریای خیال
کاش با زورق اندیشه شبی
از شط گیسوی مواج تو، من
بوسه زن بر سر هر موج گذر می کردم
کاش بر این شط مواجِ سیاه
همه ی عمر سفر می کردم
من هنوز از اثر عطر نفسهای تو سرشار سرور
گیسوان تو در اندیشه ی من 
گرم رقصی موزون
کاشکی پنجه ی من
در شب گیسوی پر پیچ تو راهی می جست 
چشم من چشمه ی زاینده ی اشک
گونه ام بستر رود
کاشکی همچو حبابی بر آب
در نگاه تو رها می شدم از بود و نبود
شب تهی از مهتاب
شب تهی از اختر
ابر خاکستری بی باران پوشانده
آسمان را یکسر
ابر خاکستری بی باران دلگیر است 
و سکوت تو پس پرده ی خاکستری سرد کدورت افسوس!
سخت دلگیرتر است 
شوق بازآمدن سوی توام هست 
اما 
تلخی سرد کدورت در تو 
پای پوینده ی راهم بسته
ابر خاکستری بی باران 
راه بر مرغ نگاهم بسته 
وای ، باران 
باران ؛ 
شیشه ی پنجره را باران شست 
 از دل من اما 
چه کسی نقش تو را خواهد شست ؟
آسمان سربی رنگ
 من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ
می پرد مرغ نگاهم تا دور
وای ، باران 
باران ؛
پر مرغان نگاهم را شست 
خواب رؤیای فراموشیهاست!
خواب را دریابم،
که در آن دولت خاموشیهاست .
من شکوفایی گلهای امیدم را در رؤیاها می بینم ،
و ندایی که به من می گوید :
 ”گر چه شب تاریک است
دل قوی دار ،
 سحر نزدیک است “
دل من در دل شب 
خواب پروانه شدن می بیند 
مهر در صبحدمان داس به دست 
خرمن خواب مرا می چیند
آسمانها آبی
 پر مرغان صداقت آبی ست 
دیده در اینه ی صبح تو را می بیند 
از گریبان تو صبح صادق 
 می گشاید پر و بال 
تو گل سرخ منی
تو گل یاسمنی
تو چنان شبنم پاک سحری ؟
نه
از آن پاکتری 
تو بهاری ؟
نه 
بهاران از توست
از تو می گیرد وام 
هر بهار اینهمه زیبایی را 
هوس باغ و بهارانم نیست 
ای بهین باغ و بهارانم تو!
سبزی چشم تو 
دریای خیال
پلک بگشا که به چشمان تو دریابم باز 
مزرع سبز تمنایم را 
ای تو چشمانت سبز 
 در من این سبزی هذیان از توست
زندگی از تو و 
مرگم از توست
سیل سیال نگاه سبزت
همه بنیان وجودم را ویرانه کنان می کاود
من به چشمان خیال انگیزت معتادم 
و دراین راه تباه 
عاقبت هستی خود را دادم 
آه سرگشتگی ام در پی آن گوهر مقصود چرا 
در پی گمشده ی خود به کجا بشتابم ؟
مرغ آبی اینجاست
در خود آن گمشده را دریابم 
در سحرگاه سر از بالش خواب بردار
کاروانهای فرومانده ی خواب از چشمت بیرون کن 
باز کن پنجره را 
تو اگر بازکنی پنجره را 
من نشان خواهم داد 
به تو زیبایی را 
بگذاز از زیور و آراستگی 
من تو را با خود تا خانه ی خود خواهم برد
که در آن شوکت ِ پیراستگی
چه صفایی دارد 
آری از سادگیش
چون تراویدن مهتاب به شب 
مهر از آن می بارد
باز کن پنجره را 
من تو را خواهم برد
به عروسی عروسکهای 
کودک خواهر خویش
که در آن مجلس جشن
صحبتی نیست ز دارایی داماد و عروس
صحبت از سادگی و کودکی است
چهره ای نیست عبوس
کودک خواهر من 
در شب جشن عروسی عروسکهایش می رقصد
کودک خواهر من 
امپراتوری پر وسعت خود را هر روز
شوکتی می بخشد 
کودک خواهر من نام تو را می داند 
نام تو را می خواند 
گل قاصد آیا 
با تو این قصه ی خوش خواهد گفت ؟
باز کن پنجره را 
من تو را خواهم برد 
به سر رود خروشان حیات 
آب این رود به سرچشمه نمی گردد باز 
بهتر آنست که غفلت نکنیم از آغاز
باز کن پنجره را 
صبح دمید 
 چه شبی بود و چه فرخنده شبی
آن شب دور که چون خواب خوش از دیده پرید 
کودک قلب من این قصه ی شاد 
از لبان تو شنید :
”زندگی رویا نیست
زندگی زیبایی ست
می توان
 بر درختی تهی از بار ، زدن پیوندی
می توان در دل این مزرعه ی خشک و تهی بذری ریخت 
می توان
از میان فاصله ها را برداشت 
 دل من با دل تو 
هر دو بیزار از این فاصله هاست “
قصه ی شیرینی ست 
کودک چشم من از قصه ی تو می خوابد 
قصه ی نغز تو از غصه تهی ست 
باز هم قصه بگو 
تا به آرامش دل 
سر به دامان تو بگذارم و در خواب روم
گل به گل ، سنگ به سنگ این دشت 
یادگاران تو اند 
رفته ای اینک و هر سبزه و سنگ
در تمام در و دشت 
سوکواران تو  اند 
در دلم آرزوی آمدنت می میرد
رفته ای اینک ، اما ایا 
باز برمی گردی ؟
چه تمنای محالی دارم 
خنده ام می گیرد 
چه شبی بود و چه روزی افسوس
با شبان رازی بود 
روزها شوری داشت 
ما پرستوها را 
از سر شاخه به بانگ هی ، هی 
می پراندیم در آغوش فضا
ما قناریها را 
از درون قفس سرد رها می کردیم 
آرزو می کردم 
دشت سرشار ز سرسبزی رویا ها را 
من گمان می کردم
دوستی همچون سروی سرسبز
چارفصلش همه آراستگی ست 
من چه می دانستم 
هیبت باد زمستانی هست 
من چه می دانستم 
سبزه می پژمرد از بی آبی
سبزه یخ می زند از سردی دی
من چه می دانستم 
دل هر کس دل نیست 
قلبها ز آهن و سنگ 
قلبها بی خبر از عاطفه اند 
از دلم رست گیاهی سرسبز 
سر برآورد درختی شد نیرو بگرفت
برگ بر گردون سود
این گیاه سرسبز
این بر آورده درخت اندوه
حاصل مهر تو بود 
و چه رویاهایی
که تبه گشت و گذشت 
و چه پیوند صمیمیتها 
که به آسانی یک رشته گسست
چه امیدی ، چه امید ؟
چه نهالی که نشاندم من و بی بر گردید 
دل من می سوزد 
که قناریها را پر بستند 
و کبوترها را 
آه کبوترها را 
و چه امید عظیمی به عبث انجامید
در میان من و تو فاصله هاست 
گاه می اندیشم 
می توانی تو به لبخندی این فاصله را برداری
تو توانایی بخشش داری
دستهای تو توانایی آن را دارد 
که مرا
زندگانی بخشد 
چشمهای تو به من می بخشد 
شور عشق و مستی
و تو چون مصرع شعری زیبا
سطر برجسته ای از زندگی من هستی
دفتر عمر مرا 
با وجود تو شکوهی دیگر 
رونقی دیگر هست 
می توانی تو به من 
زندگانی بخشی
یا بگیری از من 
آنچه را می بخشی
من به بی سامانی
باد را می مانم 
من به سرگردانی
ابر را می مانم 
من به آراستگی خندیدم 
من ژولیده به آراستگی خندیدم 
سنگ طفلی ، اما 
خواب نوشین کبوترها را در لانه می آشفت 
قصه ی بی سر و سامانی من 
باد با برگ درختان می گفت 
باد با من می گفت :
” چه تهیدستی مَرد “
ابر باور می کرد 
من در ایینه رخ خود دیدم 
و به تو حق دادم 
آه می بینم ، می بینم 
تو به اندازه ی تنهایی من خوشبختی
من به اندازه ی زیبایی تو غمگینم 
چه امید عبثی 
من چه دارم که تو را در خور ؟
هیچ 
من چه دارم که سزاوار تو ؟
هیچ 
تو همه هستی من ، هستی من 
تو همه زندگی من هستی
تو چه داری ؟
همه چیز 
تو چه کم داری ؟ هیچ 
بی تو در میابم 
چون چناران کهن 
از درون تلخی واریزم را 
کاهش جان من این شعر من است 
آرزو می کردم 
که تو خواننده ی شعرم باشی
راستی شعر مرا می خوانی ؟
نه ، دریغا ، هرگز
باورم نیست که خواننده ی شعرم باشی
کاشکی شعر مرا می خواندی 
بی تو من چیستم ؟ ابر اندوه 
بی تو سرگردانتر ، از پژواکم 
در کوه 
گرد بادم در دشت 
برگ پاییزم ، در پنجه ی باد 
بی تو سرگردانتر 
از نسیم سحرم 
از نسیم سحر سرگردان
بی سرو سامان 
بی تو - اشکم 
دردم 
آهم
آشیان برده ز یاد 
مرغ درمانده به شب گمراهم 
بی تو خاکستر سردم ، خاموش
نتپد دیگر در سینه ی من ، دل با شوق 
نه مرا بر لب ، بانگ شادی 
نه خروش
بی تو دیو وحشت
هر زمان می دردم 
بی تو احساس من از زندگی بی بنیاد 
و اندر این دوره بیدادگریها هر دم 
کاستن 
کاهیدن
کاهش جانم 
کم 
کم
چه کسی خواهد دید 
مردنم را بی تو ؟
بی تو مردم ، مردم 
گاه می اندیشم 
خبر مرگ مرا با تو چه کس می گوید ؟
آن زمان که خبر مرگ مرا 
از کسی می شنوی ، روی تو را 
کاشکی می دیدم 
شانه بالازدنت را 
بی قید 
و تکان دادن دستت که 
مهم نیست زیاد 
و تکان دادن سر را که 
عجیب !‌عاقبت مرد ؟
افسوس
کاش می دیدم 
من به خود می گویم:
” چه کسی باور کرد 
جنگل جان مرا 
آتش عشق تو خاکستر کرد ؟ “
باد کولی ، ای باد 
تو چه بیرحمانه 
شاخ پر برگ درختان را عریان کردی
و جهان را به سموم نفست ویران کردی 
باد کولی تو چرا زوزه کشان 
همچنان اسبی بگسسته عنان 
سم فرو کوبان بر خاک گذشتی همه جا ؟
 آن غباری که برانگیزاندی
سخت افزون می کرد
تیرگی را در دشت 
و شفق ، این شفق شنگرفی
بوی خون داشت ، افق خونین بود 
کولی باد پریشاندل آشفته صفت 
تو مرا بدرقه می کردی هنگام غروب 
تو به من می گفتی : 
” صبح پاییز تو ، نامیمون بود ! “
من سفر می کردم 
و در آن تنگ غروب 
یاد می کردم از آن تلخی گفتارش در صادق صبح 
دل من پر خون بود 
در من اینک کوهی
سر برافراشته از ایمان است 
من به هنگام شکوفایی گلها در دشت 
باز برمی گردم 
و صدا می زنم :
” ای 
باز کن پنجره را 
باز کن پنجره را 
در بگشا
که بهاران آمد 
که شکفته گل سرخ 
به گلستان آمد 
باز کن پنجره را 
که پرستو می شوید در چشمه ی نور 
که قناری می خواند 
می خواند آواز سرور 
 که : بهاران آمد 
که شکفته گل سرخ به گلستان آمد “
سبز برگان درختان همه دنیا را 
نشمردیم هنوز
من صدا می زنم :
” باز کن پنجره ، باز آمده ام 
من پس از رفتنها ، رفتنها ؛ 
با چه شور و چه شتاب
در دلم شوق تو ، اکنون به نیاز آمده ام “
داستانها دارم ،
از دیاران که سفر کردم و رفتم بی تو 
از دیاران که گذر کردم و رفتم بی تو 
بی تو می رفتم ، می رفتن ، تنها ، تنها 
وصبوری مرا 
کوه تحسین می کرد
من اگر سوی تو برمی گردم 
دست من خالی نیست 
کاروانهای محبت با خویش
ارمغان آوردم
من به هنگام شکوفایی گلها در دشت 
باز برخواهم گشت 
تو به من می خندی
من صدا می زنم :
” آی!
 باز کن پنجره را “ 
پنجره را می بندی
با من اکنون چه نشستنها ، خاموشیها
با تو کنون چه فراموشیهاست
چه کسی می خواهد 
من و تو ما نشویم 
خانه اش ویران باد 
من اگر ما نشوم ، تنهایم 
تو اگر ما نشوی 
خویشتنی
از کجا که من و تو 
شور یکپارچگی را در شرق 
باز برپا نکنیم 
از کجا که من و تو 
مشت رسوایان را وا نکنیم 
من اگر برخیزم 
تو اگر برخیزی
همه برمی خیزند 
من اگر بنشینم 
تو اگر بنشینی
چه کسی برخیزد ؟
چه کسی با دشمن بستیزد ؟
چه کسی
پنجه در پنجه هر دشمن دون 
آویزد
دشتها نام تو را می گویند 
کوهها شعر مرا می خوانند 
کوه باید شد و ماند 
رود باید شد و رفت 
دشت باید شد و خواند 
در من این جلوه ی اندوه ز چیست ؟
در تو این قصه ی پرهیز که چه ؟
در من این شعله ی عصیان نیاز 
در تو دمسردی پاییز که چه ؟
حرف را باید زد 
درد را باید گفت 
سخن از مهر من و جور تو نیست 
سخن از تو 
متلاشی شدن دوستی است 
و عبث بودن پندار سرورآور مهر 
آشنایی با شور ؟
و جدایی با درد ؟
و نشستن در بهت فراموشی 
یا غرق غرور ؟
سینه ام اینه ای ست 
با غباری از غم 
تو به لبخندی از این اینه بزدای غبار 
آشیان تهی دست مرا 
مرغ دستان تو پر می سازند 
آه مگذار ، که دستان من آن 
اعتمادی که به دستان تو دارد به فراموشیها بسپارد 
آه مگذار که مرغان سپید دستت
دست پر مهر مرا سرد و تهی بگذارد 
من چه می گویم ، آه 
با تو کنون چه فراموشیها 
با من کنون چه نشستها ، خاموشیهاست 
تو مپندار که خاموشی من 
هست برهان فراموشی من 
من اگر برخیزم 
تو اگر برخیزی 
همه برمی خیزند 

آذر ، دی 1343
حمید مصدقhttp://raze-sarbaste.persiangig.com/new_pic/IMGA01601.jpg

 

مروارید باشیم

 

مروارید باشیم .نه حباب روی دریا

 

 

تمام من تمام.

نقطه سر سطر

یادش بخیر روزهای دبستان

و آن آموزگار مهربان و

آن نگاه همیشه نگران

همیشه آموزگار برای ما یک فرشته بود

و کلاس درس طبقه ای از بهشت

و آن تخته سیاه با تمام سیاهیش

نقال آینده ای درخشان

راستی چه شد ؟

جای تخته سیاه و پاک کن اسفنجی وایت برد آمد نشست و ماژیک غربی!!!

آموزگار مهربان ما مادری دلسوزتر از مادر خانه و آن بابای چشم پاک حیاط مدرسه؟!!!

چه زود بازهم مثل همیشه

ما گذشته را باختیم

روزی رستم را افسانه خواندیم و چند روز بعدش مهربانی را حیا را شرم را دل پاک را !!!!

چه زود سنگینی می کند شرافت بر دوش ما !!!

آی ما نه من

تنها من بودم که دایم سنگ رستم بر سینه می زدم و مرضیه که می گفت به دبیر ادبیات فارسی

که آقا اجازه روی این افسانه پرسست را کم کن و بگو که شانامه افسانه سرایی بیش نیست

و معلم که از خجالت سرخ می شد و اه می کشید و زیر زوری اجباری می گفت آری ادبیات همه اش دروغ است و

من بی هراس از رفوزه شدن با تمام کوچکیم قد علم کردم و آه کشیدم اما فریادسان استوار گفتم نه آری دبیر روزهای جنگ

آری دروغ هست اما نه شاهنامه نه فردوسی

دروغ هست یک دروغ بزرگ و ما دروغ گوییم که به دروغ می گوییم رستم افسانه است چون شرف آزاده گی نداریم چون جنم شرافت و حیا نداریم .

بزرگی را کوچک و حقیر کردن و بر اصالت عظیمی چون حکیم پاک طوس خرده گرفتن یعنی ریشه بر تیشه زدن .

و دودش امروز به چشم خودمان می رود که مردهای سرزمین آریا را وجه تمایزی با زنان رقاصه ی غرب نمانده

که زنان سرزمین من آموزگاران همیشه ی حیا و شرمند و ادبند. یادمان باشد. مروارید چون در قعر دریاست بها دارد مروارید باشیم .نه حباب لب دریا

ﺃﺣِﻴﺂﻧﺎً ﻧَﺒﺘَﺴﻢْ ﺩُﻭﻥَ ﺃﻥْ ﻧَﺸﻌُﺮ

 
ﺃﺣِﻴﺂﻧﺎً ﻧَﺒﺘَﺴﻢْ ﺩُﻭﻥَ ﺃﻥْ ﻧَﺸﻌُﺮ ، ﻟَﻴﺲَ ﺟُﻨُﻮﻧﺎً ؛
ﺑَﻞ ﻷﻥّ ﺃﻃِﻴﺂﻑْ ﻣِﻦْ ﻧُﺤﺒَﻬُﻢ ﻣَﺮﺕّ ﺑَﻨﺂ
 
نزار قباني
          

مي تراود مهتاب

مي تراود مهتاب

مي درخشد شب تاب

نيست يك دم شكند خواب به چشم كس و ليك

غم اين خفته ي چند

خواب در چشم ترم مي شكند

نگران با من استاده سحر

صبح مي خواهد از من

كز مبارك دم او آورم اين قوم به جان باخته را

بلكه خبر

در جگر ليكن خاري

از ره اين سفرم مي شكند

نازك آراي تن ساق گلي

كه به جانش كشتم

و به جان دادمش آب

اي دريغا به برم مي شكند

دست ها مي سايم

تا دري بگشايم

بر عبث مي پايم

كه به در كس آيد

در و ديوار به هم ريخته شان

بر سرم مي شكند

مي تراود مهتاب

مي درخشد شب تاب

مانده پاي آبله از راه دراز

بر دم دهكده مردي تنها

كوله بارش بر دوش

دست او بر در،مي گويد با خود:

غم اين خفته ي چند

خواب در چشم ترم مي شکند


 

               

زیر باران باید رفت

چترها را باید بست
زیر باران باید رفت
فکر را، خاطره را
زیر باران باید برد
با همه مردم شهر
...زیر باران باید رفت
«دوست» را زیر باران باید دید
«عشق» را زیر باران باید جست
زیر باران باید با زن خوابید
زیر باران باید بازی کرد
زیر باران باید چیز نوشت
حرف زد، نیلوفر کاشت

زندگی تر شدن پی در پی
زندگی آب تنی کردن در حوضچه ی اکنون است

رخت ها را بکنیم
آب در یک قدمی ست

روشنی را بچشیم
شب یک دهکده را وزن کنیم
خواب یک آهو را
گرمی لانه ی لک لک را ادراک کنیم
روی قانون چمن پا نگذاریم

در موستان گره ذایقه را باز کنیم
و دهان را بگشاییم اگر ماه درآمد
و نگوییم که شب چیز بدی ست
و نگوییم که شبتاب ندارد خبر از بینش باغ
و بیاریم سبد
ببریم این همه سرخ
این همه سبز

صبح ها نان و پنیرک بخوریم
و بکاریم نهالی سر هر پیچ کلام
و بپاشیم میان دو هجا تخم سکوت

و نخوانیم کتابی که در آن باد نمی آید
و کتابی که در آن پوست شبنم تر نیست
و کتابی که در آن یاخته ها بی بُعدند

و نخواهیم مگس از سر انگشت طبیعت بپرد
و نخواهیم پلنگ از در خلقت برود بیرون
و بدانیم اگر کرم نبود
زندگی چیزی کم داشت
و اگر خنج نبود
لطمه می خورد به قانون درخت

و اگر مرگ نبود
دست ما در پی چیزی می گشت

و بدانیم اگر نور نبود
منطق زنده ی پرواز دگرگون می شد

و بدانیم که پیش از مرجان
خلائی بود در اندیشه ی دریاها

سهراب سپهری

چترها را باید بست
زیر باران باید رفت
فکر را، خاطره را
 زیر باران باید برد
با همه مردم شهر
 زیر باران باید رفت
«دوست» را زیر باران باید دید
«عشق» را زیر باران باید جست
زیر باران باید با زن خوابید
زیر باران باید بازی کرد
زیر باران باید چیز نوشت
 حرف زد، نیلوفر کاشت

زندگی تر شدن پی در پی
زندگی آب تنی کردن در حوضچه ی اکنون است

رخت ها را بکنیم
آب در یک قدمی ست

روشنی را بچشیم
شب یک دهکده را وزن کنیم
خواب یک آهو را
گرمی لانه ی لک لک را ادراک کنیم
روی قانون چمن پا نگذاریم

در موستان گره ذایقه را باز کنیم
و دهان را بگشاییم اگر ماه درآمد
و نگوییم که شب چیز بدی ست
و نگوییم که شبتاب ندارد خبر از بینش باغ
و بیاریم سبد
ببریم این همه سرخ
این همه سبز

صبح ها نان و پنیرک بخوریم
و بکاریم نهالی سر هر پیچ کلام
و بپاشیم میان دو هجا تخم سکوت

و نخوانیم کتابی که در آن باد نمی آید
و کتابی که در آن پوست شبنم تر نیست
و کتابی که در آن یاخته ها بی بُعدند

و نخواهیم مگس از سر انگشت طبیعت بپرد
و نخواهیم پلنگ از در خلقت برود بیرون
و بدانیم اگر کرم نبود
 زندگی چیزی کم داشت
و اگر خنج نبود
لطمه می خورد به قانون درخت

و اگر مرگ نبود
دست ما در پی چیزی می گشت

و بدانیم اگر نور نبود
منطق زنده ی پرواز دگرگون می شد

و بدانیم که پیش از مرجان
خلائی بود در اندیشه ی دریاها

سهراب سپهری

 

اي خدااين وصل را هجران مكن

‏ای خدا این وصل را هجران مکن		
سرخوشان عشق را نالان مکن

باغ جان را تازه و سرسبز دار		
قصد این بستان و این مستان مکن

چون خزان بر شاخ و برگ دل مزن		
خلق را مسکین و سرگردان مکن

بر درختی کآشیان مرغ توست	
	شاخ مشکن مرغ را پران مکن

جمع و شمع خویش را برهم مزن		
دشمنان را کور کن شادان مکن

گر چه دزدان خصم روز روشنند	
	آنچ می‌خواهد دل ایشان مکن

کعبه اقبال این حلقه است و بس		
کعبه اومید را ویران مکن

این طناب خیمه را برهم مزن		
خیمه توست آخر ای سلطان مکن

نیست در عالم ز هجران تلختر		
هرچه خواهی کن ولیکن آن مکن

حضرت مولانا جلال الدین محمد بلخی‏

 

تصنیف مرغ سحر از ملک الشعرای بهار :

 

مرغ سحر ناله سر کن
داغ مرا تازه‌تر کن
زآه شرربار این قفس را
برشکن و زیر و زبر کن
بلبل پربسته! ز کنج قفس درآ
نغمهٔ آزادی نوع بشر سرا
وز نفسی عرصهٔ این خاک توده را
پر شرر کن

 

 

ادامه نوشته

به جلوه ي خود نازنين يارا  شبي بيارا خلوت ما را

 

 

نام ترانه: آرزو
خواننده: علیرضا افتخاری
آلبوم: هنگامه – ۱۳۷۷

ای هوای دیدنت سوز اه من
گوشه ابروی تو قبله گاه من
کشته این حسرتم کز چه رو ای گل
چهره پنهان می کنی از نگاه من

به جلوه خود نازنین یارا
شبی بیارا خلوت ما را

من که صد نی حرف دل در گلو دارم
با خیالت روز و شب گفتگو دارم
کی شود تا من نهم سر به دامانت
از ازل این لحظه را ارزو دارم

به جلوه خود نازنین یارا
شبی بیارا خلوت ما را

ای هوای دیدنت سوز اه من
گوشه ابروی تو قبله گاه من
کشته این حسرتم کز چه رو ای گل
چهره پنهان می کنی از نگاه من

به جلوه خود نازنین یارا
شبی بیارا خلوت ما را

در پیش بیدردان چرا فریاد بی حاصل کنم

 

در پیش بیدردان چرا فریاد بی حاصل کنم
گر شکوه ای دارم ز دل با یار صاحبدل کنم
در پرده سوزم همچو گل در سینه جوشم همچو مل
من شمع رسوا نیستم تا گریه در محفل کنم
اول کنم اندیشه ای تا برگزینم پیشه ای
آخر به یک پیمانه می اندیشه را باطل کنم
آنرو ستانم جام را آن مایه آرام را
تا خویشتن را لحظه ای از خویشتن غافل کنم
از گل شنیدم بوی او مستانه رفتم سوی او
تا چون غبار کوی او در کوی جان منزل کنم
روشنگری افلکیم چون آفتاب از پکیم
خکی نیم تا خویش را سرگرم آب و گل کنم
غرق تمنای توام موجی ز دریای تو ام
من نخل سرکش نیستم تا خانه در ساحل کنم
دانم که آن سرو سهی از دل ندارد آگهی
چند از غم دل چون رهی فریاد بی حاصل کنم

 

رهی معیری

تورا به جای همه ی کسانی که نمیشناخته ام دوستت میدارم.

تو را به جاي همه کساني که نشناخته ام دوست مي دارم

تو را به خاطر عطر نان گرم

براي برفي که آب مي شود دوست مي دارم

تو را براي دوست داشتن دوست مي دارم

تو را به جاي همه کساني که دوست نداشته ام دوست مي دارم

تو را به خاطر دوست داشتن دوست مي دارم

براي اشکي که خشک شد و هيچ وقت نريخت

لبخندي که محو شد و هيچ گاه نشکفت دوست مي دارم

تو را به خاطر خاطره ها دوست مي دارم

براي پشت کردن به آرزوهاي محال

به خاطر نابودي توهم و خيال دوست مي دارم

تو را براي دوست داشتن دوست مي دارم

تو را به خاطربوي لاله هاي وحشي

به خاطر گونه ي زرين آفتاب گردان

براي بنفشیِ بنفشه ها دوست مي دارم

تو را به خاطر دوست داشتن دوست مي دارم

تو را به جاي همه کساني که نديده ام دوست مي دارم

تورا براي لبخند تلخ لحظه ها

پرواز شيرين خاطره ها دوست مي دارم

تورا به اندازه ي همه ي کساني که نخواهم ديد دوست مي دارم

اندازه قطرات باران ، اندازه ي ستاره هاي آسمان دوست مي دارم

تو را به اندازه خودت ، اندازه آن قلب پاکت دوست مي دارم

تو را براي دوست داشتن دوست مي دارم

تو را به جاي همه ي کساني که نمي شناخته ام ... دوست مي دارم

تو را به جاي همه ي روزگاراني که نمي زيسته ام ... دوست مي دارم

براي خاطر عطر نان گرم و برفي که آب مي شود و براي نخستين گناه

تو را به خاطر دوست داشتن ... دوست مي دارم

تو را به جاي تمام کساني که دوست نمي دارم ... دوست مي دارم ...

" پل الووار ، ترجمه احمد شاملو "

شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم

بي تو مهتاب شبي باز از آن كوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خيره به دنبال تو گشتم

شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم،
شدم آن عاشق ديوانه كه بودم


در نهانخانه ي جانم گل ياد تو درخشيد
باغ صد خاطره خنديدعطر صد خاطره پيچيد

يادم آمد كه شبي با هم از آن كوچه گذشتيم
پرگشوديم و در آن خلوت دلخواسته گشتيم
ساعتي بر لب آن جوي نشستيم

تو همه راز جهان ريخته در چشم سياهت
من همه محو تماشاي نگاهت

آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان رام

خوشه ماه فرو ريخته در آب
شاخه ها دست برآورده به مهتاب

شب و صحرا و گل و سنگ
همه دل داده به آواز شباهنگ


يادم آيد : تو به من گفتي:
از اين عشق حذر كن!
لحظه اي چند بر اين آب نظر كن

آب ، آئينه عشق گذران است
تو كه امروز نگاهت به نگاهي نگران است
باش فردا ،‌ كه دلت با دگران است!
تا فراموش كني، چندي از اين شهر سفر كن!

با تو گفتم:‌
حذر از عشق؟
ندانم!
سفر از پيش تو؟‌
هرگز نتوانم!

روز اول كه دل من به تمناي تو پر زد
چون كبوتر لب بام تو نشستم،
تو به من سنگ زدي من نه رميدم، نه گسستم

باز گفتم كه: تو صيادي و من آهوي دشتم
تا به دام تو درافتم، همه جا گشتم و گشتم

حذر از عشق ندانم
سفر از پيش تو هرگز نتوانم، نتوانم...!

اشكي ازشاخه فرو ريخت
مرغ شب ناله ي تلخي زد و بگريخت!

اشك در چشم تو لرزيد
ماه بر عشق تو خنديد،


يادم آيد كه از تو جوابي نشنيدم
پاي در دامن اندوه كشيدم
نگسستم ، نرميدم

رفت در ظلمت غم، آن شب و شب هاي دگر هم
نه گرفتي دگر از عاشق آزرده خبر هم
نه كني ديگر از آن كوچه گذر هم!

بي تو اما به چه حالي من از آن كوچه گذشتم


فریدون مشیری

بشنوید با آوای گرم خودشان:
www.facebook.com/photo.php?v=10150849452377660

بشنوید با آوای بیژن بیژنی:
www.facebook.com/photo.php?v=10150388693632660

و بشنوید با آوای کوروش یغمایی:
www.facebook.com/photo.php?v=10150374794407660
بي تو مهتاب شبي باز از آن كوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خيره به دنبال تو گشتم

شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم،
شدم آن عاشق ديوانه كه بودم 

در نهانخانه ي جانم گل ياد تو درخشيد
باغ صد خاطره خنديدعطر صد خاطره پيچيد

يادم آمد كه شبي با هم از آن كوچه گذشتيم
پرگشوديم و در آن خلوت دلخواسته گشتيم
ساعتي بر لب آن جوي نشستيم

تو همه راز جهان ريخته در چشم سياهت
من همه محو تماشاي نگاهت

آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان رام

خوشه ماه فرو ريخته در آب
شاخه ها دست برآورده به مهتاب

شب و صحرا و گل و سنگ
همه دل داده به آواز شباهنگ


يادم آيد : تو به من گفتي:
از اين عشق حذر كن!
لحظه اي چند بر اين آب نظر كن

آب ، آئينه عشق گذران است
تو كه امروز نگاهت به نگاهي نگران است
باش فردا ،‌ كه دلت با دگران است!
تا فراموش كني، چندي از اين شهر سفر كن!

با تو گفتم:‌
حذر از عشق؟
ندانم!
سفر از پيش تو؟‌
هرگز نتوانم!

روز اول كه دل من به تمناي تو پر زد
چون كبوتر لب بام تو نشستم،
تو به من سنگ زدي من نه رميدم، نه گسستم

باز گفتم كه: تو صيادي و من آهوي دشتم
تا به دام تو درافتم، همه جا گشتم و گشتم

حذر از عشق ندانم
سفر از پيش تو هرگز نتوانم، نتوانم...!

اشكي ازشاخه فرو ريخت
مرغ شب ناله ي تلخي زد و بگريخت!

اشك در چشم تو لرزيد
ماه بر عشق تو خنديد،

يادم آيد كه از تو جوابي نشنيدم
پاي در دامن اندوه كشيدم
نگسستم ، نرميدم

رفت در ظلمت غم، آن شب و شب هاي دگر هم
نه گرفتي دگر از عاشق آزرده  خبر هم
نه كني ديگر از آن كوچه گذر هم!

بي تو اما به چه حالي من از آن كوچه گذشتم

فریدون مشیری

بشنوید با آوای گرم خودشان:
 www.facebook.com/photo.php?v=10150849452377660

بشنوید با آوای بیژن بیژنی: 
www.facebook.com/photo.php?v=10150388693632660

و بشنوید با آوای کوروش یغمایی:
www.facebook.com/photo.php?v=10150374794407660

عنوان شعر : کوچه

عنوان شعر : کوچه

شاعــــــــر : فریدون مشیری

گوینـــــــده : آرمان

آلبـــــــــوم : نامه ها

 

بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم

همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم

شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم

شدم آن عاشق دیوانه که بودم

در نهانخانه جانم گل یاد تو درخشید

باغ صد خاطره خندید

عطر صد خاطره پیچید

 

یادم اید که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم

 

پر گشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم

ساعتی بر لب آن جوی نشستیم

تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت

من همه محو تماشای نگاهت

شب و صحرا و گل و سنگ

همه دلداده به آواز شباهنگ

یادم آید تو به من گفتی :

از این عشق حذز کن!

لحظه ای چند بر این آب نظر کن

آب آیینه عشق گذران است

تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است

باش فردا که دلت باد گران است!

تا فراموش کنی چندی از این شهر سفر کن

با تو گفتم حذر از عشق ندانم

سفر از پیش تو هرگز نتوانم

نتوانم

روز اول که دل من به تمنای تو پر زد

چون کبوتر لب بام تو نشستم

تو به من سنگ زدی

من نه رمیدم نه گسستم

باز گفتم که تو صیادی و من آهوی دشتم

تا به دام تو درافتم همه جا گشتم و گشتم

"حذر از عشق؟" ندانم

نتوانم

اشکی از شاخه فرو ریخت

مرغ شب ناله تلخی زد و بگریخت....

اشک در چشم تو لرزید

ماه بر عشق تو خندید

یادم آید که دگر از تو جوابی نشنیدم

پای در دامن اندوه کشیم

نگسستم نرمیدم

رفت در ظلمت غم آن شب و شبهای دگر هم

نگرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم

نکنی دیگر از آن کوچه گذر هم....

بی تو اما

به چه حالی من از آن کوچه گذشتم

 

 

پنجره

پنجره

باز کن پنجره را و به مهتاب بگو

صفحه ذهن کبوتر آبی است

خواب گل مهتابی است

ای نهایت در تو، ابدیت در تو

ای همیشه با من، تا همیشه بودن

باز کن چشمت را تا که گل باز شود

قصه زندگی آغاز شود

تا که از پنجره چشمانت، عشق آغاز شود

تا دلم باز شود، تا دلم باز شود

دلم اینجا تنگ است، دلم اینجا سرد است

فصلها بی معنی، آسمان بی رنگ است

سرد سرد است اینجا، باز کن پنجره را

باز کن چشمت را، گرم کن جان مرا

ای همیشه آبی ای همیشه دریا

ای تمام خورشید ای همیشه گرما

سرد سرد است اینجا باز کن پنجره را

ای همیشه روشن، بازکن چشم به من


سوریا... سوخته زارِ بزرگ

سیدعلی صالحی در واکنش به کشتار کودکان در سوریه به وسیله بمباران های شیمیایی، ضمن ابراز تاسف و اندوه متن کوتاه و شعری را با نام «سوریا... سوخته زارِ بزرگ» در اختیار خبرگزاری ایلنا قرار داد:
«به گفته ی رسانه ها، بیش از چهارصد کودک در حمله شیمیایی به حومه 
دمشق
 کشته شده اند. من این مرثیه را برای بازماندگانِ این فاجعه سروده ام، و هم برای مردمی که از هزارسو بارشِ ستم را تحمل می کنند.»

سیدعلی صالحی
 


«سوریا... سوخته زارِ بزرگ»

 

دریغا آدمی

دریغا دمشق

دریغا 
حلب ،

ببین چه کرده اند با مردمانِ تو

در اندوهِ این همه عرب!

به بند کردنِ باران

به بند کردنِ رنگین کمان

امان...الامان

هی سرزمینِ غادة السمان!

مردگانِ من

محمد، یوما، حنانه، لیث،

شاماتِ شعله ور...

سنگِ مزارِ اُویس.

غریبا...!

کشتارِ کلمه، کشتارِ کودکان

کشتارِ نغمه به خوابِ نی،

سار˚ین، سیانور، خردل، تباهی

تا کی

تا کی...!؟

بر این بوریا،

سوریا...!

دریغ که مهلت نمی دهد مرگ،

این مرگِ بی حواس

وگرنه... منم ترانه خوانِ تو،

اولادِ ابونَواس

با تو ام

با تو ام
ای لنگر تسکین!
ای تکانهای دل!
ای آرامش ساحل!
با تو ام...
ای نور!
ای منشور!
ای تمام طیف‌های آفتابی!
ای کبود ِ ارغوانی!
ای بنفشابی!
با تو ام ای شور، ای دلشوره‌ی شیرین!
با تو ام
ای شادی غمگین!
با تو ام
ای غم!
غم مبهم!
ای نمی‌دانم!
هر چه هستی باش!
اما کاش...
نه، جز اینم آرزویی نیست:
هر چه هستی باش!
اما «باش»!
 

خواستم سوز دل خویش بگویم با شمع.  مهری هروی

یاد باد آنکه سر کوی توام منزل بود

دیده را روشنی از خاک درت حاصل بود
حل این نکته که بر پیر خرد مشکل بودآزمودیم به یک جرعه می‌حاصل بود
گفتم از مدرسه پرسم سبب حرمت میدر هر کس که زدم بیخود و لایعقل بود
خواستم سوز دل خویش بگویم با شمعداشت او خود به زبان آنچه مرا در دل بود
در چمن صبحدم از گریه و ار زاری منلاله سوخته خون در دل و پا در گل بود
آنچه از بابل و هاروت روایت کردندسحر چشم تو بدیدم همه را شامل بود
دولتی بود تماشای رخت مهری را

حیف وصد حیف که این دولت مستعجل بود

ای عشق مدد کن

چو تو گوهرم نیامد

همه را بیازمودم ز تو خوشترم نیامد
چو فرو شدم به دریا چو تو گوهرم نیامد

چو پرید سوی بامت ز تنم کبوتر دل
به فغان شدم چو بلبل که کبوترم نیامد

مولانا
همه را بیازمودم ز تو خوشترم نیامد
چو فرو شدم به دریا چو تو گوهرم نیامد

چو پرید سوی بامت ز تنم کبوتر دل
به فغان شدم چو بلبل که کبوترم نیامد

مولانا

شعراخوان ثالث برای رزمندگان

 

خوشا دردی!که درمانش تو باشی

خوشا دردی!که درمانش تو باشی
خوشا راهی! که پایانش تو باشی
خوشا چشمی!که رخسار تو بیند
خوشا ملکی! که سلطانش تو باشی
خوشا آن دل! که دلدارش تو گردی
خوشا جانی! که جانانش تو باشی
خوشی و خرمی و کامرانی
کسی دارد که خواهانش تو باشی
چه خوش باشد دل امیدواری
که امید دل و جانش تو باشی!
همه شادی و عشرت باشد، ای دوست
در آن خانه که مهمانش تو باشی
گل و گلزار خوش آید کسی را
که گلزار و گلستانش تو باشی
چه باک آید ز کس؟ آن را که او را
نگهدار و نگهبانش تو باشی
مپرس از کفر و ایمان بی‌دلی را
که هم کفر و هم ایمانش تو باشی
مشو پنهان از آن عاشق که پیوست
همه پیدا و پنهانش تو باشی
برای آن به ترک جان بگوید
دل بیچاره، تا جانش تو باشی
عراقی طالب درد است دایم
به بوی آنکه درمانش تو باشی 
فخرالّدین عراقی

به خود آی

نه مرادم نه مریدم
نه پیامم نه نویدم
نه سلامم نه علیکم
نه سیاهم نه سپیدم
نه چنانم که تو گویی...
نه چنینم که تو خوانی
نه آنگونه که گفتند و شنیدی
نه سمایم نه زمینم
نه به زنجیر کسی بسته و برده ی دینم
نه سرابم نه برای دل تنهایی تو جام شرابم
نه گرفتار و اسیرم نه حقیرم نه فرستاده ی پیرم
نه بهر خانقه و مسجد و میخانه فقیرم
نه جهنم نه بهشتم نه چنین است سرنوشتم
این سخن را من از امروز نه گفتم
نه نوشتم بلکه از صبح ازل با قلم نور نوشتم:
حقیقت
نه به رنگ است و نه بو
نه به های است ونه هو
نه به این است ونه او
نه به جام است و سبو
گر به این نقطه رسیدی به تو سر بسته و در پرده بگویم تا کسی نشنود این راز گهر بار جهان را:
آنچه گفتند و سرودند
تو آنی
خود تو جان جهانی
گر نهانی و عیانی
تو همانی که همه عمر به دنبال خودت نعره زنانی
تو ندانی که خود آن نقطه ی عشقی
تو اسرار نهانی همه جا
تو نه یک جای
نه یک پای
همه ای با همه ای هم همه ای
تو سکوتی تو خود باغ بهشتی
ملکوتی تو به خود آمده از فلسفه ی چون و چرایی
به تو سوگند که این راز شنیدی و نترسیدی و بیدار شدی
در همه افلاک خدایی
نه که جزیی
نه چون آب در اندام سبویی
خود اویی
به خود آی تا به در خانه ی متروکه ی هر عابد و زاهد ننشینی و
به جز روشنی و شعشعه ی پرتوی خود هیچ نبینی
و
گل وصل بچینی

فریدون حلمی

دلم را !شکستم

‏‏
من امشب سکوت دلم را شکستم
سکوت شبستان,غم را شکستم
قسم خورده بودم,که عاشق نباشم
به عشقت!شکوه قسم را شکستم
ز اشکم ببین,بی نگاه تو امشب
دلم را,دلم را,دلم را !شکستم

از برای خاطر اغیار خوارم می‌کنی

از برای خاطر اغیار خوارم می‌کنی

من چه کردم کاینچنین بی‌اعتبارم می‌کنی

روزگاری آنچه با من کرد استغنای تو

گر بگویم گریه‌ها بر روزگارم می‌کنی

گر نمی‌آیم به سوی بزمت از شرمندگیست

... زانکه هر دم پیش جمعی شرمسارم می‌کنی

گر بدانی حال من گریان شوی بی‌اختیار

ای که منع گریه بی‌اختیارم می‌کنی

گفته‌ای تدبیر کارت می‌کنم وحشی منال

رفت کار از دست کی تدبیر کارم می‌کنی

وحشی بافقی

صدای سخن عشق

 

بهشت آرزوی تو بوی بهار میدهد

تصنیف بسیار لطیف بوی بهار با صدای استاد نادر گلچین بر آهنگی از شادروان عماد رام بر ترانه‌ای زیبا از استاد معینی کرمانشاهی
. متن ترانه:
نسیم خاک کوی تو بوی بهار میدهد
شکوفه زار موی تو بوی بهار میدهد
چو دسته های سنبل کنار هم فتاده ای
به روی شانه موی تو بوی بهار میدهد
چو برگ یاس نورسی که دیده چشم من بسی
سپیدی گلوی تو بوی بهار میدهد
تو ای کبوتر حرم ترانه های صبحدم
بخوان که های و هوی تو بوی بهار میدهد
برای من که جز خزان ندیده ام در این جهان
بهشت آرزوی تو بوی بهار میدهد