مروارید باشیم .نه حباب روی دریا

 

 

تمام من تمام.

نقطه سر سطر

یادش بخیر روزهای دبستان

و آن آموزگار مهربان و

آن نگاه همیشه نگران

همیشه آموزگار برای ما یک فرشته بود

و کلاس درس طبقه ای از بهشت

و آن تخته سیاه با تمام سیاهیش

نقال آینده ای درخشان

راستی چه شد ؟

جای تخته سیاه و پاک کن اسفنجی وایت برد آمد نشست و ماژیک غربی!!!

آموزگار مهربان ما مادری دلسوزتر از مادر خانه و آن بابای چشم پاک حیاط مدرسه؟!!!

چه زود بازهم مثل همیشه

ما گذشته را باختیم

روزی رستم را افسانه خواندیم و چند روز بعدش مهربانی را حیا را شرم را دل پاک را !!!!

چه زود سنگینی می کند شرافت بر دوش ما !!!

آی ما نه من

تنها من بودم که دایم سنگ رستم بر سینه می زدم و مرضیه که می گفت به دبیر ادبیات فارسی

که آقا اجازه روی این افسانه پرسست را کم کن و بگو که شانامه افسانه سرایی بیش نیست

و معلم که از خجالت سرخ می شد و اه می کشید و زیر زوری اجباری می گفت آری ادبیات همه اش دروغ است و

من بی هراس از رفوزه شدن با تمام کوچکیم قد علم کردم و آه کشیدم اما فریادسان استوار گفتم نه آری دبیر روزهای جنگ

آری دروغ هست اما نه شاهنامه نه فردوسی

دروغ هست یک دروغ بزرگ و ما دروغ گوییم که به دروغ می گوییم رستم افسانه است چون شرف آزاده گی نداریم چون جنم شرافت و حیا نداریم .

بزرگی را کوچک و حقیر کردن و بر اصالت عظیمی چون حکیم پاک طوس خرده گرفتن یعنی ریشه بر تیشه زدن .

و دودش امروز به چشم خودمان می رود که مردهای سرزمین آریا را وجه تمایزی با زنان رقاصه ی غرب نمانده

که زنان سرزمین من آموزگاران همیشه ی حیا و شرمند و ادبند. یادمان باشد. مروارید چون در قعر دریاست بها دارد مروارید باشیم .نه حباب لب دریا