خواستم سوز دل خویش بگویم با شمع. مهری هروی
یاد باد آنکه سر کوی توام منزل بود | دیده را روشنی از خاک درت حاصل بود | |
| حل این نکته که بر پیر خرد مشکل بود | آزمودیم به یک جرعه میحاصل بود | |
| گفتم از مدرسه پرسم سبب حرمت می | در هر کس که زدم بیخود و لایعقل بود | |
| خواستم سوز دل خویش بگویم با شمع | داشت او خود به زبان آنچه مرا در دل بود | |
| در چمن صبحدم از گریه و ار زاری من | لاله سوخته خون در دل و پا در گل بود | |
| آنچه از بابل و هاروت روایت کردند | سحر چشم تو بدیدم همه را شامل بود | |
| دولتی بود تماشای رخت مهری را | حیف وصد حیف که این دولت مستعجل بود |