از جمله اینکه، اميرالمؤمنين(ع) ضمن نامه‌اى براى معاويه، به طور مفصل به احاديث پيامبر اسلام(ص) احتجاج كرده، نوشتند: پيامبر اسلام(ص) مرا وصى و وزير خود قرار داد و فرمود: «على(ع) بعد از من خليفه من بر شما است» و پيامبر اسلام(ص) تعابيرى مانند ولايت، امامت، خلافت و رياست را در شأن من فرمودند، با اين همه چگونه تو اين احاديث را قبول نمى‌كنى؟

معاويه در پاسخ حضرت علی(ع) اين گونه نوشت:

اَلا وَ اِنَّما كانَ مُحَمَّدٌ رَسُولا مِنَ الرُّسُلِ اِلَى النّاسِ كافَّةً فَبَلَّغَ رِسالاتِ رَبِّهِ لايَمْلِكُ شَيْئاً غَيْرَهُ؛(بحارالانوار، ج 33، باب 16، روايت 420.) يعنى درست است كه تو خليفه رسول الله(ص) و جانشين او هستى، اما مگر رسول الله(ص) چه كسى بود؟ او تنها پيام آورى بود و از جانب خدا پيام‌هايى را به مردم ابلاغ مى‌كرد؛ اما «لايَمْلِكُ شَيْئاً غَيْرَهُ»، مقام و منصب ديگرى غير از دريافت و ابلاغ پيام‌هاى خدا به مردم نداشت! از اين رو تو (على(ع)) نيز خليفه رسول خدا(ص) هستى تا پيام‌هايى را كه آن حضرت از جانب خدا آورده بود، به مردم برسانى! اما امامت و رياست بر مردم را خود پيامبر اسلام(ص) هم نداشت تا تو بخواهى جانشين او در اين امر باشى!

حضرت علی(ع) در پاسخ معاويه نامه‌اى نوشتند و در خصوص اين استدلال او فرمودند:

«زَعَمْتَ أَنَّهُ كانَ رَسُولا وَ لَم يَكُنْ اِماماً فَاِنَّ اِنْكارَكَ عَلى جَميعِ النَّبيّينَ الْاَئِمَّةِ؛(همان)» تو مدعى هستى كه پيامبر اسلام(ص) تنها مقام رسالت را داشت و مقام امامت و رياست بر امت را نداشت؛ اين سخن تو نه تنها انكار مقام امامت براى پيامبر اسلام(ص) است، بلكه انكار اين مقام در حق تمام انبيايى است كه داراى مقام امامت بودند.

البته انكار معاويه به دليل آگاه نبودن او از اين آيات نبود، بلكه مى‌خواست در مقام بحث و جدل، چنين وانمود كند كه اگر من از چنين مسأله‌اى مطلع بودم و برايم به اثبات رسيده بود، با آن مخالفت نمى‌كردم و من نيز تسليم شما مى‌شدم. به عبارت ديگر، او جاهل نبود بلكه «تجاهل» مى‌كرد؛ و اين نيز يكى از شگردهاى شيطانى معاويه بود.