حرف آخر چه توان گفت؟
دلم تاب ندارد
دلم بهر جدايي ز تو شب خواب ندارد
حرف آخر چه توان گفت؟
مگر حرف به جا مانده هنوز ...

دل من گفته به من تاب نياور و بسوز
تو كه من را ديدي
حال من پرسيدي؟
خبري از دگران از حال من نشنيدي؟
شده ام شهره به هر كوي نشستم به لب جوي
نگاهم به زلاليست كه از برابرم ميگذرد
آب اين جوي عجب ميگذرد!
اي يار
من اسيرم به شب سلسله گيسوي كمندت و چرا
رنگ شب رفته ز اين زلف دوتايم؟
تو جوان مانده اي و پير شدم پير شدم در پي يك چند عصايم
و عجب ميگذرد قافله عمر
عجب همسفري بود غم و غصه يارم
خدايا دگرم جز تو مرا ياري نيست................