نگارا
نگارا، وقت آن آمد که یکدم ز آن من باشی
دلم بیتو به جان آمد، بیا، تا جان من باشی
دلم آنگاه خوش گردد که تو دلدار من باشی
مرا جان آن زمان باشد که تو جانان من باشی
وفا خون جگر، جانا، که بر خوان غمت خوردم
... به بوی آنکه یک باری تو هم مهمان من باشی
اگر تو آن من باشی، ازین و آن نیندیشم
ز کفر آخر چرا ترسم، که تو ایمان من باشی؟
منم دایم تو را خواهان، تو و خواهان خود دایم
مرا آن بخت کی باشد که تو خواهان من باشی؟
...فخرالدین عراقـــــــی
دلم بیتو به جان آمد، بیا، تا جان من باشی
دلم آنگاه خوش گردد که تو دلدار من باشی
مرا جان آن زمان باشد که تو جانان من باشی
وفا خون جگر، جانا، که بر خوان غمت خوردم
... به بوی آنکه یک باری تو هم مهمان من باشی
اگر تو آن من باشی، ازین و آن نیندیشم
ز کفر آخر چرا ترسم، که تو ایمان من باشی؟
منم دایم تو را خواهان، تو و خواهان خود دایم
مرا آن بخت کی باشد که تو خواهان من باشی؟
...فخرالدین عراقـــــــی