تو نیستی که ببینی

 

 

چگونه عطر تو در عمق لحظه ها جاریست

چگونه عکس تو در برق شیشه ها پیداست

چگونه جای تو در جان  زندگی سبز است!

تو نیستی که ببینی چگونه با دیوار

به مهربانی یک دوست از تو می گویم...

تو نیستی که ببینی چگونه از دیوار

جواب می شنوم!

غروب های غریب

در این رواق نیاز

پرنده ساکت و غمگین

ستاره بیمار است!

دو چشم خسته ی من

در این امید عبث

دو شمع سوخته جان همیشه بیدار است..

تو نیستی که ببینی!

 

 

فریدون مشیری