تالیف کتابی ارزشمنداز برادرم آقای محمدكاظم ملبوبي
مقدمه
پژوهشهاي تاريخي مرتبط با تاريخ امامان(ع) همواره زوايايي از سيره سياسي ـ اجتماعي آنان را براي ما روشن ميكنند. مطالعه سازمان وكالت اماميه كه مؤسس آن ائمه(ع) بودند و مقايسه آن با سازمان دعوت عباسيان كه جريان ديگري در تاريخ بود، براي ما شيعيان فوايدي چون شناخت بهتر سيره امامان(ع) و الگوهاي زندگي سياسي ـ اجتماعي آنان را همراه دارد. بررسي اين دو سازمان از جهت ديگري هم براي ما ايرانيان اهميت دارد، چرا كه داعيان عباسي و وكيلان امامي از عوامل نفوذ و گسترش تشيع در ايران بودند. بنابر اين، شناخت و مقايسه آنان به شناخت بهتر عوامل نفوذ تشيع و چگونگي ورود و تثبيت آن در ايران ميانجامد.
از طرف ديگر، مطالعات مقايسهاي و تطبيقي در موضوعات تاريخي بسيار كم انجام شده و زمينههاي بسياري براي اين نوع تحقيقات وجود دارد. عدم وجود مطالعات تطبيقي بين سازمانهاي اجتماعي ـ سياسي، نظير سازمان دعوت و سازمان وكالت، يكي از اين كاستيهاست. در پژوهشهاي اخير، آثار مستقلي درباره هر دو سازمان وجود دارد. در مورد سازمان وكالت ميتوان به بخشي از كتاب تاريخ سياسي غيبت امام دوازدهم(عج) نوشته جاسم حسين و كتاب سازمان وكالت و نقش آن در عصر ائمه(ع)، نوشته محمدرضا جباري اشاره كرد. در باب سازمان دعوت عباسي نيز ميتوان به كتابهاي طبيعة الدعوة العباسيه والعباسيون الاوائل نوشته فاروق عمرفوزي؛ و الدعوة العباسية، تاريخ و تطور و الدعوة العباسية، مبادئ و أساليب نوشته حسين عطوان و عباسيان از بعثت تا خلافت نوشته محمد اللهاكبري اشاره كرد.
در مقاله حاضر تلاش ميشود كه با توصيف و تحليل دادههاي تاريخي، شباهتها و تفاوتهاي دو سازمان وكالت اماميه و دعوت عباسيان در مرحله شكلگيري و عوامل پيدايش بررسي و پاسخهاي مستندي به اين سؤال داده شود كه از نظر مرحله شكلگيري و عوامل پيدايش، چه تفاوتها و شباهتهايي ميان اين دو سازمان وجود دارد؟
براي مطالعه در مورد يك سازمان و درك صحيح آن، ابتدا بايد چگونگي شكلگيري و عوامل پيدايش آن را شناخت. اگر ما بدانيم كه يك سازمان به چه علت به وجود آمده و زمينههاي تأسيس آن چه بوده است، اهداف و وظايف و ساير خصوصيات ديگر آن را نيز آسانترخواهيم شناخت. به هرحال، نگارنده بر اين باور است كه چنين سازمانهايي بر اثر مجموعهاي از عوامل( نه يك عامل) پديد آمده است.
الف) مفهومشناسي وكالت، دعوت و سازمان
با دقت در معناي لغوي و اصطلاحي واژه وكالت1 چنين استنباط ميشود كه در معناي آن نوعي عجز از انجام مستقيم كار نهفته است و موكل زماني به تعيين وكيل اقدام مينمايد كه به دلايلي توانايي انجام مستقيم كار را نداشته باشد. بر اين اساس، امامان شيعه(ع) نيز براي انجام كارهايي وكيل تعيين ميكردند كه به صورت مستقيم قادر به انجام آن نبودند.2 اقداماتي، نظير ارتباط با شيعيان مناطق دوردست و جمع آوري وجوه شرعيه از جمله اموري بود كه امامان(ع) براي انجام آنها از وكيل استفاده ميكردند. امامان(ع) همين واژه را براي وكلا به كار ميبردند، چنان كه امام حسن عسكري(ع) به عثمانبنسعيد فرمود: «امض يا عثمان فانك الوكيل و الثقة المأمون علي مال الله».3
اما دعوت در لغت به معناي فراخواندن، دعا كردن، راهنمايي(به حقيقت دين) و صدا زدن است،4 دعوت در اصطلاح نيز به معناي بهكارگيري روشهاي مختلف براي آمادهسازي اذهان براي قبول يك موضوع يا فكر است.5 داعي در لغت به معناي دعاگو و دعاكننده است و در اصطلاح به مبلّغ و كسي كه ديگران را به ديني يا مذهبي فراميخواند، گفته ميشود.6 در اين مقاله، منظور از داعي، همان مبلغان عباسي است كه در قرن دوم هجري فعاليت گستردهاي عليه امويان انجام دادند.
سازمان در لغت به معناي «تشكيلات» است.7 سازمان از نظر اصطلاح، پديدهاي اجتماعي است كه به طور آگاهانه هماهنگ شده و حدود و مرز نسبتاً مشخصي دارد و براي تحقق هدف يا اهدافي بر اساس يك سلسله مباني دائمي فعاليت ميكند.8 با دقت در اين تعريف مشخص ميشود كه خصوصيات پنجگانه سازمان عبارتاند از: پديدهاي اجتماعي بودن، هماهنگي آگاهانه (مديريت)، داشتن مرز مشخص، تلاش براي تحقق هدف يا اهداف مشترك و داشتن اصول دائمي. پنج خصوصيت ياد شده، در دو سازمان مورد بحث ما وجود دارند، زيرا هر دو سازمان متشكل از افراد انساني در تعامل با هم بودهاند (پديده اجتماعي)، همچنين هر دو اهداف معيني داشته و از اصول مشخصي پيروي ميكردند و با ديگران مرزبندي داشته و در رأس آنها رهبراني بود كه برنامههاي سازمان را هماهنگ ميكردند. بنابر اين به دليل اينكه خصوصيات يك سازمان بر اين دو منطبق است، ما در اين مقاله از اصطلاح امروزي سازمان براي آنها استفاده كردهايم.
ب) شكلگيري سازمان دعوت عباسيان
برخي نويسندگان، از جمله فاروق عمر فقط دو مرحله براي دعوت عباسي ذكر كردهاند:
مرحله اول، دعوت سري: اين مرحله از سال97، 98 يا 100ق بنا بر اختلاف روايات، شروع شد و تا سال 128ق ادامه داشت.
مرحله دوم، دعوت علني: اين مرحله با فرستادن ابومسلم به خراسان در سال 128ق و اعلان دعوت در سال 129ق آغاز شد و با پيروزي عباسيان بر امويان در سال 132ق خاتمه يافت.9
البته ميتوان مدعي شد كه دعوت عباسي پنج مرحله طي كرد:
مرحله اول، آغاز و شكلگيري سازمان دعوت: اين مرحله با انتقال دعوت از ابوهاشم به محمدبنعلي آغاز شد.
مرحله دوم، سازماندهي دعوت: اين مرحله با اعزام داعيان كوفي به خراسان و تدوين شعارها و برنامه دعوت توسط محمدبنعلي آغاز شد.
مرحله سوم، گسترش فعاليت سازماني سري: در اين مرحله، محمدبنعلي فعاليت سازمان را در خراسان گسترش داد و فرزندش ابراهيم امام نيز اين امور را پيگيري كرد.
مرحله چهارم، ورود به مرحله نظامي و براندازي: با فراهم شدن شرايط لازم براي قيام و به فرمان ابراهيم امام، دعوت سري به علني تبديل شد و قيام نظامي با هدف براندازي امويان آغاز شد.
مرحله پنجم، انحلال سازمان: پس از استقرار خلافت عباسيان در سال 132ق. سازمان دعوت عملاً منحل و نظام خلافت جايگزين آن شد.
در اين نوشتار فقط به بررسي مرحله اول خواهيم پرداخت. شكلگيري اين سازمان مانند ديگر سازمانها ريشههايي در گذشته داشت. عباسيان در صدر اسلام شخصيت مستقلي نداشتند و يكي از شاخههاي بنيهاشم محسوب ميشدند. آنان به علت خويشاوندي با پيامبر(ص) مورد احترام مسلمانان بودند. نويسندگاني چون فاروق عمر وحسين عطوان معتقدند شخصيت عباس و ابنعباس با جعل رواياتي از سوي عباسيان بالا برده شده است. آنان روايات منسوب به پيامبر(ص) مبني بر پيشگويي خلافت عباسيان را نيز از اين دست روايات ميدانند.10 تأخير عباس در پذيرش اسلام11 و به جهت احترام گذاشتن به پيامبر(ص) و خاندانش، از عللي بود كه سبب ميشد عباس خود را براي خلافت مطرح نبيند. پس از درگذشت پيامبر، وي از علي(ع) حمايت كرد و در يك نوبت به علي(ع) گفت: «دستتت را بده تا با تو بيعت كنم»، اما علي(ع) توجهي نكرد.12
فرزندان عباس نيز طمعي در خلافت نداشتند. عبداللهبنعباس در ركاب علي(ع) بود و پس از صلح امام حسن(ع) از سياست كنارهگيري كرد. نخستين شخصي كه در عباسيان مطامع سياسي داشت عليبنعبداللهبنعباس بود.13 وي به توصيه پدرش عبداللهبنعباس و براي دوري گزيدن از عبداللهبنزبير به شام آمد و با استقبال عبدالملكبنمروان خليفه وقت اموي روبهرو شد، ولي بعدها در ماجراي ازدواج با لُبابه14 مورد خشم وي قرار گرفت.15 در ايام وليدبنعبدالملك سختگيري بر وي بيشتر و پس از تازيانه خوردن، از شام اخراج شد. وي در زمان سليمانبنعبدالملك به شام بازگشت.16
نويسندگان و صاحبنظران در خصوص مؤسس دعوت عباسي اختلاف نظر دارند. عطوان، عليبنعبدالله را مؤسس دعوت عباسي ميداند.17 ديگر نويسندگان، بنا بر اختلاف روايات، شروع دعوت را از آغاز زعامت محمدبنعليبنعبدالله، پس از وصيت ابوهاشم در سال 98ق يا اعزام داعيان به خراسان توسط وي در سال 100ق دانستهاند.18
به نظر ميرسد كه اين اختلاف ناشي از تفاوت مبناي آنان است؛ به اين بيان كه اگر شروع تفكر سياسي براي رسيدن به خلافت مبنا باشد، عليبنعبداللهبنعباس، مؤسس اين تفكر شمرده ميشود. شايد به همين دليل، برخي معتقدند محمدبنعلي به راهنمايي پدرش براي جلب نظر ابوهاشم تحريك شد.19 اما در صورتي كه شروع رياست بر سازمان دعوت يا سازماندهي واعزام داعيان به خراسان ملاك عمل باشد، محمدبنعلي، مؤسس سازمان شناخته ميشود.
به نظر ميرسد از آنجا كه شروع يك تفكر سياسي نميتواند به منزله تأسيس يك سازمان به شمار آيد، نظريه تأسيس توسط محمدبنعلي، صحيحتر است. همچنين نظر صفدي مبني بر شروع دعوت در سال 120ق توسط محمدبنعلي، نظر مردودي است.20در هر صورت، وصيت ابوهاشم به محمدبنعلي آغاز جدايي راه عباسيان و علويان بود.21
در سال 98ق، ابوهاشم پسر محمدبنحنفيه پس از مسموم شدن توسط سليمانبنعبدالملك، خليفه اموي، و در راه بازگشت به مدينه در حميمه فرود آمد. وي قبل از مرگ خود به جانشيني محمدبنعلي وصيت كرد22 و اسرار دعوت و تشكيلات مخفي را كه براي مبارزه با امويان تأسيس كرده بود، بدو سپرد.23عباسيان كه از زمان عليبنعبدالله به فكر خلافت افتاده بودند ولي تا آن زمان دستاويزي براي مشروعيت و دستيابي به خلافت نداشتند، با تمسك به اين وصيت، سازماندهي و گسترش دعوت خود را آغاز كردند. آنان وارث تشكيلاتي شده بودند كه ابوهاشم براي بازستاندن قدرت از بنياميه پايهگذاري كرده و آن را به خراسان و كوفه گسترش داده بود.
در اينجا ذكر اين نكته ضروري است كه برخي نويسندگان، انتقال دعوت از ابوهاشم به محمدبنعلي را ساخته خود عباسيان ميدانند.24 البته با توجه به گزارش برخي مورخان مستقل، نظير يعقوبي،25 ابناثير،26 ابنخلدون،27 و ابنطقطقي28 و عدم انكار آن توسط گروههاي رقيب، نظير شيعيان، اين احتمال ضعيف به نظر ميرسد.29 همچنين تحليل نويسندگان معتقد به ساختگي بودن انتقال دعوت از ابوهاشم به محمد بن علي، به صورت زير خلاصه ميشود:
1. اگر اين وصيت صحيح بود، عباسيان آن را آشكارا تبليغ ميكردند و به دعوت مبهم به الرضا من آل محمد نيازي نبود.
2. نامه محمد نفس زكيه به منصور دوانيقي بر اجتماع شيعيان بر امامت محمد نفس زكيه و اتحاد علويان دلالت دارد.
3. عدم استدلال عباسيان به اين وصايت بعد از استقرار خلافت آنان و تمسك به دلايلي ديگر، نشان دهنده صحيح نبودن اين وصايت است.30
استدلالهاي فوق را نيز ميشود اين گونه پاسخ داد كه اين وصيت و انتقال امامت ابوهاشم به عباسيان، به دليل فاطمي نبودن وي، در صحنه عمل كارآيي نداشت، زيرا بسياري از علويان به امامت كساني ديگر اعتقاد داشتند كه دلايل بهتري نظير فاطمي بودن و بزرگ خاندان بودن، براي برتري آنان وجود داشت. بيعت با محمد نفس زكيه نيز به همين دليل صورت گرفت. علني كردن اين وصيت فقط پيروان كيسانيه، به خصوص داعيان آن را جذب ميكرد كه ظاهراً طرح اين ادعا از سوي عباسيان نيز به همين دليل بوده است. از طرف ديگر، عباسيان به روشني ميدانستند كه با وجود رقباي فاطمي، اين انتقال، مشروعيتي براي خلافت آنها پديد نميآورد، بنابراين پس از قيام به استدلالهايي مانند وراثت اعمام روي آورده كه آنها را خويشاوند و وارث پيامبر(ص) نشان دهند.
اما اينكه چرا ابوهاشم از خاندان خود چشم پوشيد و ميراث خود را به عباسيان واگذار كرد، نويسندگان سه گونه به آن پاسخ دادهاند: اول، اينكه عباسيان و علويان هر دو از بنيهاشم بوده و امويان دشمن مشترك آنها بودند، و ديگر اينكه وي در خاندان خود كسي را مناسب با سرپرستي دعوت و قيام سراغ نداشت.31 اما شايد بهترين جواب اين باشد كه مكان و زمان مرگ وي، او را بر آن داشت كه دعوت را به محمدبنعلي بسپارد؛ به بيان ديگر، واگذاري امامت به اين شكل، از پيش طراحي نشده بود، بلكه مرگ اتفاقي در حُمَيمَه و تحويل دعوت به شخص معتمد، علت اصلي آن بود. شايد اگر او در آنجا نميمرد دعوت را به محمدبنعلي واگذار نميكرد.32
از سوي ديگر، برخي معتقدند كه وصيت ابوهاشم بين چند نفر ادعا شد: عبداللهبنمعاويه، محمدبنعلي، بيانبنسمعان و عبداللهبنعمرو حرب كندي.33 اين امر نيز در صورت صحت، احتمال ساختگي بودن ادعاي عباسيان را تقويت ميكند. اما در مقابل، روايات اشعري34 و ابنابيالحديد35 وصايت محمدبنعلي را تأييد ميكند.36 در هر حال، كسي كه از اين وصايت، بهره برداري مناسبي كرد، محمدبنعلي بود. وي در سال 100ق، گروهي از داعيان، شامل محمدبنخنيس، ابوعكرمه سراج، ابومحمد صادق و حيانبنعطار را با دستورالعملي به خراسان فرستاد37 و دعوت را گسترش داد.
در زمان شكلگيري دعوت عباسيان و انتقال دعوت از ابوهاشم به محمدبنعلي، برترين تشكيلات سرّي، داعيان كيسانيه بودند. كار تشكيلاتي منظم در خراسان مرهون تلاش داعياني بود كه از زمان شكست مختار و پس از مرگ محمدبنحنفيه، به امر فرزندش ابوهاشم به اين منطقه گسيل شده بودند. اين نظر با قول ابوالفرج تأييد ميشود كه مينويسد: «شيعيان خراسان پس از مرگ محمدبنحنفيه فرزندش ابوهاشم را امام ميدانستند».38
در اين زمان حاكمان اموي با قيامهاي مختلفي روبهرو بودند و اختلافات داخلي نيز در ميان آنها بالا گرفته بود. عباسيان علاوه بر امويان با چند رقيب سياسي ديگر نيز روبهرو بودند. براي نمونه، شعبه حسنيِ شيعيان به رهبري عبداللهبنحسن، داعيه خلافت داشت و مخفيانه از شيعيان بيعت ميگرفت، اما هنوز نتوانسته بود سازمان منظمي براي تبليغ و جذب پيروان بيشتر تأسيس كند. آنان از سال 120ق به بعد توانستند داعياني به حجاز، عراق و خراسان بفرستند تا مردم را به خود دعوت كنند.39 پيش از او و همزمان با وي، شماري از شيعيان امامي در خراسان، مردم را به امامان شيعه(ع) دعوت ميكردند.40 همچنين فرزندان امام حسين(ع) كه پس از حادثه كربلا در اقليت قرار گرفته بودند، با تعليمات امام سجاد(ع) و امام باقر(ع) براي افزايش پيروان خود تلاش ميكردند. فعاليتهاي غالب نيشابوري از اصحاب امام باقر(ع) در خراسان نمونهاي از فعال بودن اين دسته از شيعيان است.41
عباسيان با درك مناسب از موقعيت رقيبان و نارضايتي مردمي از امويان، دعوت خود را پايهريزي كردند. آنان زمينه دعوت را در خراسان بيشتر از ساير مناطق ميديدند، زيرا كوفه گرايشهاي علوي داشت و بنابر برخي گزارشها، فعاليت در كوفه، كمتر از سي نفر همراه براي آنان پديد آورده بود.42 در مدينه و مكه به دليل گرايش به خلفاي نخستين و در شام به دليل گرايش اموي، زمينه مساعدي براي فعاليت نداشتند. ساير مناطق، نظير شمال افريقا نيز زمينه مناسبي براي فعاليت نداشت، زيرا در آن مناطق، مسلمانان در حال جنگ با دشمنان خارجي بودند.43 همچنين دوري خراسان از مركز خلافت اموي و خصوصيات مردم آن، كه علاوه بر فراواني جمعيت، تمايزي بين جناحهاي مختلف بنيهاشم قائل نبودند،44 كار دعوت را براي آنان آسان مينمود. علاوه بر اين، ابوهاشم نيز به دعوت در خراسان تأكيد كرده بود.45
دلايل انتخاب خراسان را از توصيه محمدبنعلي به داعيان اعزامي به خراسان نيز ميتوان فهميد. وي به آنان چنين گفت:
مردم كوفه و پيرامونش شيعه علي هستند. بصريان پيروان عثمانند. مردم جزيره يا خوارجاند يا مسلماناني با خلق و خوي مسيحيان و يا عربهايي، چون عجمان، و اهل شام جز آلابوسفيان و بنيمروان كسي را نميشناسند. .. مردم مكه و مدينه پيرو ابوبكر و عمرند، ولي بر شما باد خراسان، زيرا در آنجا جمعيت بسيار و شجاعت آشكار است.