سـخـن عـشـق تـو بـی آن کـه بـرآیـد بـه زبانم
رنـگ رخـسـاره خـبـر مـی‌دهـد از سّرِ نهانم
گــاه گــویــم کــه بــنــالـم ز پـریـشـانـی حـالـم
بـازگـویـم کـه عـیـانـسـت چه حاجت به بیانم
هـیـچـم از دنـیـی و عـقـبـی نـبرد گوشه خاطر
که به دیدار تو شغلست و فراغ از دو جهانم
گـر چـنـانـسـت کـه روی مـن مـسـکین گدا را
بــه در غــیــر بــبــیــنــی ز در خـویـش بـرانـم
مـن در انـدیـشـه آنـم کـه روان بـر تـو فـشانم
نـه در انـدیـشـه کـه خـود را ز کمندت برهانم
گـر تـو شـیـریـن زمـانـی نـظـری نـیـز به من کن
کـه بـه دیـوانـگـی از عـشـق تـو فـرهاد زمانم
نـه مـرا طـاقـت غـربـت نـه تـو را خـاطر قربت
دل نـهـادم به صبوری که جز این چاره ندانم
مـن هـمـان روز بـگـفـتـم که طریق تو گرفتم
کـه بـه جـانـان نـرسـم تـا نـرسـد کـار به جانم
درم از دیـده چـکـانـسـت بـه یـاد لـب لعلت
نـگـهـی بـاز بـه مـن کـن کـه بـسـی در بچکانم
سخن از نیمه بریدم که نگه کردم و دیدم
کـه بـه پـایـان رسـدم عـمر و به پایان نرسانم
.
.
.
استاد سخن سعدی