تشنه ی آتش
|
من تشنه ی آتشم. آن اقیانوس را در جانم سرازیر کن. آن آتشفشان دیوانه را زنجیر از دهانش برگیر و همه را یکجا بر سرم بریز. بگذار بسوزم, بگذار در آن آتشهای سیال بگدازم. نترس! آن همه را این همه در سینه ات پنهان نکن! به جان من بریز. میخواهم در آنچه تو میگدازی بگدازم. بگو، بریز، دهانت را بگشا, ای قله ی سنگی آتشفشان. خاموشی تو مرا در کنارت بیشتر میگدازد. من دیگر تحمل ندارم, این زندان بزرگ را بشکن! و آنگاه خود را کلمه ای میابی که معنایت منم و مرا صدفی که مرواریدم تویی. و خود را اندامی که روحت منم و مرا سینه ای که دلم تویی. و خود را معبدی که راهبش منم و مرا قلبی که عشقش تویی. و خود را شبی که مهتابش منم و مرا قلبی که شیرینیش تویی.و خود را روحی که جسمش منم و مرا شمعی که پروانه اش تویی. و خود را انتظاری که موعودش منم و مرا التهابی که آغوشش تویی. و خود را هراسی که پناهش منم و مرا تنهایی که انیسش تویی. و ناگهان سرت را تکان میدهی و میگویی: نه, خدا آن را تازه آفریده است. |