مژده ای دل که زغم وقت نجات آمده است
باز در خانه جان شمع حیات آمده است
نیست اندیشه انسان و ملک را گذری
پیش حسن تو پری بس بزکوة آمده است
گرد چاه ذقنت تشنه لب وسوخته جان
...
سبزه خط زپی آب حیات آمده است
شربت تشنه لبان جز لب شیرین تو نیست
این دهانت زازل حب نبات آمده است
چیست این سوزش من شمع صفت تا به سحر
شعله را برجگرم گریه برات آمده است
بسکه بر درد دلت شرح نوشتم مخفی
عاجز از درد دلت کلک و دوات آمده است

زیب النسا" مخفی"