گلشن از خواب زمستان شده بیدار، بیا !
از نسـیم آید بوی نفـسِ یار، بیا!
تو برفتی و گُل افسرد و دلم نیز فسـرد
گل رسـیدست ز راه، ای گـل بی خار، بیا
یخٍِ آن رود، که دیــدی همگی آب شــدست
دل مـــن منتظرِ گـرمــی دیدار، بیا
آســمان باز زچــشم تو حکایت دارد
ای مرا یک نگهت نُه فلک اسـرار، بیا
نقد جانیست به کف بهر تو، بردار و مرو
جام آبــیست گرت در کف، بگذار و بیا
نوبهاراست و زسودای تو دیوانه شدم
به خبرگیری دیــــوانه تو هشـیار بیا
من به جان می خرم آزار تو را، لیک مرا
تو به نا آمدن خویش میازار، بیا!

آصف فکرت