گفت روزی به من خدای بزرگ
نشدی از جهان من خشنود!
این همه لطف و نعمتی كه مراست
چهره‌ات را به خنده‌ای نگشود!
این هوا، این شكوفه، این خورشید
...
عشق، این گوهر جهان وجود
این بشر، این ستاره، این آهو
این شب و ماه و آسمان كبود!
این همه دیدی و نیاوردی
همچو شیطان، سری به سجده فرود!
در همه عمر جز ملامت من
گوش من از تو صحبتی نشنود!
وین زمان هم در آستانه مرگ
بی‌شكایت نمی‌كنی بدرود!
گفتم: آری درست فرمودی
كه درست است هرچه حق فرمود
خوش سرایی‌ست این جهان، لیكن
جان آزادگان در آن فرسود
جای این‌ها كه بر شمردی، كاش
در جهان ذره‌ای عدالت بود.
.