دولت نوروزی
ز کوی یار می آید نسیم باد نوروزی
از این باد ار مدد خواهی چراغ دل برافروزی
چو گل گر خرده ای داری، خدا را صرف عشرت کن
که قارون را غلطها داد سودای زراندوزی
به صحرا رو که از دامن غبار غم بیفشانی
به گلزار آی کز بلبل غزل گفتن بیاموزی
چو امکان خلود ای دل در این فیروزه ایوان نیست
مجال عیش فرصت دان به فیروزی و بهروزی
جدا شد یار شیرینت کنون تنها نشین ای شمع
که حکم آسمان این است اگر سازی و گر سوزی
ندانم نوحه قمری به طرف جویباران چیست؟
مگر او نیز همچون من غمی دارد شبانروزی
سخن در پرده می گویم: چو گل از غنچه بیرون آی
که بیش از پنج روزی نیست حکم میر نوروزی


حافظ