گفتي سخن از يارم باتوسخني دارم
بار دگرش ديدي برگوش كه بيمارم
خواب از سرمان بردي درحسرت ديدارم
آيا بشود روزي پرسي تو زاحوالم
آنگه زتو پرسانم وز چيست كه نادانم
...
... كوخنده كجا شادي هرروز پريشانم
داني زچه ميگويم دلواپس يارانم
عارف شدن ازجهل است خود جاهل عرفانم