نمي دانم ولی حالا نیاآقا
این جمعه هم گذشت
ندايي زدم:خواهي آمد؟
درها بسته بود
صداي قدم هايي از پشت در نمي آمد اما
صداي لحظه ها را مي شنيدم
ندايي زدم:خواهي آمد؟
زمان گويي دقيق تر دور ابعاد مجهول خود مي چرخيد
ندايي زدم:خواهي آمد؟
باز هم مي باريد
مو هاي باران هم سفيد شد
مدت هاست كه عاشقانه مي بارد
ندايي زدم:
تكيه گاهم بر اشك هايي بود كه براي تو
برای لحظه های انتظاروبرای دلتنگي انسان فرومیریخت...
ولی آقا نیا.. ديگر نيا
قلبت به درد آمد
وجودت از تباهیهابه رنج افتاد
ازما ...ازاین مردم...
نمي دانم ولی حالا نیاآقا
ببین چشمان من خونبارمیگرید:
چقدرتنها ودلتنگی...
ومیبینم:
اشك هايت را
برآن رخسارگلگون...
بازمیبینم...