روزگار غریبی است...


مرا محکوم به تعصب میکنند و " هستیم " به تاراج میبرند و درون کیسه کرده، به معامله میگذارندش!
در بازار شهر " حرمت " میفروشند!
سر کوچه ی ما " حیا " فروش فوق العاده ی فصل اش براه است!
درهرگذرگاهی تکه ای از " دین " مرا به حراج گذاشته اند!
... جایی هست که، به علت تغییر شغل " باور " را به قیمت استثنایی عرضه میکنند!
و " صداقت " که چون با رنگ سال متناسب نیست، از فروش افتاده است!
و " عشق "
آه ... عشق " اشانتیون " همه این خرید و فروشهاست، مجانی میدهندش!!!!