کلاس اول که بودیم میگفتن :

آن مرد آمد

  آن مرد در باران آمد

سال ها با این جمله زندگی ام را گذراندم ...

امروز هم باران میبارید

به کنار پنجره رفتم و به تماشای قطره های رحمت خدا نگاه کردم

    روی کاغذی حک کردم

                   آن مرد می آید ... آن مرد در باران می آید ...

به آسمون خیره شدم

    قطره های بارون کاخ آسمون رو ول میکردن تا بیان و به معشوقشون خاک برسن

    و اون لحظه همه جا بوی عشق میداد

و آسمون از درد فریاد میزد و غرش میکرد ....

             من طاقت گریه های هیشکی رو ندارم ولی عاشق گریه های آسمونم ...

به جاده ی بی انتها نگاه کردم

خالی بود !!! بوی عشق در کوچه پیچیده بود ....

        جمله را که روی کاغذ حک کرده بودم خط زدم و نوشتم

                             آن مرد روزی می آید ... وقتی آن مرد بیاید باران میبارد ....