فکر ِ بلبل همه آن است که گُل شد یارش .
گل در اندیشه که ، چون عشوه کند کارش!
صحبت عافیتَت گر چه خوش افتاد ای دل ،
جانِب عشق عزیز است ، فرو مگذارش !
...
بلبل از فیضِ گل آموخت سخن ؛ ور نه نبود
این همه قول و غزل تَعبیه در منقارش .
ای که از کوچه معشوقه ما می گذری !
باخبر باش که سر می شکند دیوارش!
آن سفر کرده که صد قافله دل همره اوست
هر کجا هست ، خدایا به سلامت دارش !
دل حافظ که به دیدارِ تو خوگر شده بود
نازپروردِ وِصال است ، مجو آزارش !