بندگى كن، تا كه سلطانت كنند
بندگى كن، تا كه سلطانت كنند
تن رها كن، تا همه جانت كنند
خوى حيوانى، سزاوار تو نيست
ترك اين خو كن، كه انسانت كنند
چون ندارى درد، درمان هم مخواه
درد پيدا كن، كه درمانت كنند
بنده شيطانى و دارى، اميد
كه ستايش، همچو يزدانت كنند
سوى حق نارفته، چون دارى طمع؟
همسر موسى بن عمرانت كنند؟
از چه شهوت، قدم بيرون گذار
تا عزيز مصر و كنعانت كنند
بگذر از فرزند و جان و مال خويش
تا خليل الله دورانت كنند
سر بنه در كف، برو در كوى دوست
تا چو اسماعيل، قربانت كنند
جسم لاهوتى اگر دارى، بيا
تا به بزم قرب، مهمانت كنند
چون على(ع) در عالم مردانگى
فرد شو، تا شاه مردانت كنند
همچو سلمان، در مسلمانى بكوش
اى مسلمان! تاكه سلمانت كنند
تا توانى، در گلستان جهان
خار شو، تا گل به دامانت كنند
همچو خاك افتادگى كن، پيش از آن
كه به زير خاك پنهانت كنند
(سبحان)
سيد عباس حسينى جوهرى
كليات خزائن الاشعار، ص 28