راه ناتمام

قيصر امي نپور

آن روز

بگشوده بال و پر

با سر به سوى وادى خون رفتى

گفتى

ديگر به خانه بازنمىگردم

امروز من به پاى خودم رفتم

فردا

شايد مرا به شهر بيارند

بر روى دستها

اما

حتى تو را به شهر نياوردند

گفتند

چيزى از او به جاى نمانده است

جز راه ناتمام

* * *