احتمال ثانى كه حمد، حمد مطلق باشد، حمد بدون هيچ قيد باشد، «اسم»، «اللَّه»، «رحمن»، «رحيم» تا آخر سوره فرق مى‏كند. آنجا همه موجودات اسم بودند؛ هر موجودى اسم بود؛ در هر عملى، اسم معنايش‏ فرق داشت با عمل ديگر؛ اينجا كه حمد مطلق است، حمد مطلق به «اسمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحيمِ» [واقع مى‏شود]. حمد مطلق مال «اللَّه» است.

حمد مطلق با اسمى كه اسم ظهور مقام ذات است، يعنى در مقام ذات است، يعنى در مقام اسماء اللَّه، در مقام ذات [واقع مى‏شود]. «اللَّه» اسم جامع مقام ذات است نه مقام ظهور؛ «اسم» هم جلوه همان است؛ «رحمان» هم رحمانيّت مقام ذات؛ «رحيم» هم رحيميّت مقام ذات است؛ و همين طور «ربّ» و هكذا .... «1»

اينها به حسب قدمهاى برهانى [است.] در فلسفه اعلا، «2» نه در فلسفه‏هاى متعارف، برهان بر اين معانى هست، لكن همه اينها غير آن است كه اوليا مى‏يافتند. اوليا با قدم سلوك از منازل گذشته، و مى‏يافتند واقع را، مشاهده مى‏كردند.

اوليا نمى‏توانند مشاهدات خودشان را براى مردم بيان كنند، قرآن هم نازل شده، متنزل شده است، رسيده است به جايى كه با اين مردم در بند و در چاه ضلالت، مخاطبه كند. دست و زبان پيغمبر اكرم هم بسته است، نمى‏توانند آن را كه واقعيت است برسانند مگر متنزل [كنند]، تنزل [بدهند]. قرآن مراتب دارد، هفت بطن يا هفتاد بطن از براى قرآن است؛ «1» از اين بطون تنزل كرده است تا رسيده است به جايى كه با ما مى‏خواهد صحبت كند. خدا خودش را با شتر معرفى مى‏كند: أَ فَلَا يَنْظُرُونَ إِلَى الْإِبِلِ كَيْفَ خُلِقَتْ؛ «2» و اين براى ما تأسف‏آور است كه به همين موجودات نازل: به شمس، به سماء، به ارض، به خود آدم [بخواهيم به خدا معرفت پيدا كنيم.] زبان انبيا عقده داشته: رَبِّ اشْرَحْ لِى صَدْرِى، وَ يَسِّرْ لِى أمْرِى، وَ احْلُلْ عُقْدَةً مِن لِّسَانِى؛ «3» عقده‏ها در زبانشان، نه در قلبشان بوده است. نمى‏توانستند آنچه يافته‏اند آن طور كه يافته‏اند بگويند، گفتنى نبوده است. از اين جهت با مثال با نظاير مى‏خواستند چيزى به ما بفهمانند.

خوب وقتى كه خدا با شتر معرفى بشود، معلوم است كه مرتبه ما چه مرتبه‏اى است، مرتبه همان حيوان است؛ و معرفتى كه ما از آن پيدا مى‏كنيم چه معرفتى است، يك چيز بسيار ناقص [است‏].

آن جايى هم كه گاهى [مطلبى‏] ذكر مى‏شود راجع به انبيا: فَلَمَّا تَجَلَّى‏ رَبُّهُ لِلْجَبَلِ جَعَلَهُ دَكًّا وَ خَرَّ مُوسَى‏ صَعِقًا، موسى بعد از اينكه تحت ربوبيّت‏

حق تعالى واقع شد و از اين منازل گذشت، آن وقت عرض كرد: أَرِنِى أَنظُرْ إِلَيْكَ؛ به من خودت را ارائه بده. ارائه بده، يعنى من با چشمم ببينمت.

اينكه از يك نبى بزرگى صادر نمى‏شود، آن نحو ارائه و آن نحو رؤيتى كه مناسب با مرئى و رائى كه دست ما به آن نمى‏رسد. در عين حالى كه به آنجا رسيده بود كه متكلم بود، با خدا تكلم مى‏كرد، [عرض كرد:] رَبِّ أَرِنِى أَنظُرْ إِلَيْكَ؛ جواب آمد كه لَن تَرَانِي؛ يعنى- محتملًا- تا موسى هستى، رؤيت نمى‏شود، تا تو هستى نمى‏شود؛ لكن مأيوسش نكرد؛ ارجاعش كرد به اينكه: انظُرْ إِلَى الْجَبَلِ. اين «جبل» چيست؟ اين جبلى كه تجلى حق بر موسى نمى‏شود و بر آن مى‏شود، اين «جبل طور» است. آيا اين تجلى، يك تجلى بود كه اگر آن روز مردم در كوه طور بودند، آن را مى‏ديدند؟

 [آيا] مثل [رؤيت‏] شمس بود؟ اين وَ لكِنِ انْظُرْ إِلَى الْجَبَلِ، وعده ملاقات است؛ نمى‏بينى وَ لكِنِ انظُرْ إِلَى الْجَبَلِ فَإِنِ اسْتَقَرَّ مَكَانهُ فَسَوْفَ تَرَانِي. محتمل است كه «إسْتَقَرَّ عَلى مَكانِهِ» مراد اين جبل باشد؛ اين جبل محتمل است كه همان انانيّت، نفس موسى بوده [باشد] كه باز بقايا داشته است، با همان تجلى جبل را «دك» كرد، به هم زد اوضاع انانيّت را، و موسى به مقام موت رسيد: خَرَّ مُوسَى‏ صَعِقاً. «1»

براى ما اينها قصه است. آنچه آنها با قدمِ شهود يافته‏اند، براى ما كه در اين ظلمتكده هستيم، به صورت قصه است. جبل طور را براى ما گفته‏اند؛ تجلى هم به نظر ما مى‏آيد كه يك نورى بوده است از كوه طور، كه موسى ديده، ديگران هم مى‏ديدند. اگر نور حسى بود، خوب همه مى‏ديدند. جبرئيل امين قرائت مى‏كرد قرآن را براى رسول خدا، لكن آنهايى كه آنجا بودند مى‏شنيدند؟! ما يك شبحى مى‏بينيم و از اصل غفلت داريم، از دور يك مسأله‏اى مى‏شنويم. انبيا مثل آن آدمى هستند كه خوابى ديده، چيزى مشاهده كرده، لكن زبانش عقده دارد و مردم هم همه كر هستند: «من گنگ خواب ديده [و ....»؛] هم آنها عاجزند از گفتن و هم ما عاجزيم از شنيدن. «1» گفته‏اند، لكن براى ما نيست؛ ما همان امورى كه قابل فهممان است مى‏فهميم. قرآن همه چيز دارد، احكام شرعيه ظاهريه دارد، قصه‏هايى دارد كه لبابش را ما نمى‏توانيم بفهميم، ظواهرش را مى‏فهميم. براى همه هم هست، يك چيزى است كه همه از آن استفاده مى‏كنند؛ لكن آن استفاده‏اى كه بايد بشود [نمى‏شود]. آن استفاده را به حسب: إنَّما يَعْرِفُ الْقُرْآنَ مَنْ خُوطِبَ بِهِ، «2» خود رسول اللَّه مى‏بَرد.

ديگران محرومند مگر به تعليم او، اوليا هم با تعليم او. در عين حال باز نَزَلَ بِهِ الرُّوحُ الْأَمِينُ، عَلَى‏ قَلْبِكَ «3» نازل شده، تنزّل كرده، و با دست روح الامين آمده؛ لكن‏ رسول اللَّه در مقام تنزل، اين نزول هست، يك مقامى است كه از خود او اخذ مى‏كند؛ إِنَّا أَنْزَلْنهُ فِى لَيْلَةِ الْقَدْرِ، «1» جمعاً او نازل مى‏كند فِى لَيْلَةِ الْقَدْرِ وارد مى‏شود؛ ولى در مقام تنزل، [مرتبه‏] بالاتر روح الامين است. آن هم كه به قلب او وارد مى‏شود، بايد نازل بشود به مراتب: از اين بطن به آن بطن، از اين حد به آن حد، تا برسد به حدى كه به صورت الفاظ درآيد.

قرآن كه از مقوله سمع و بصر نيست، از مقوله الفاظ نيست، از مقوله اعراض نيست؛ لكن متنزلش كردند براى ما كه كور و كر هستيم، تا آنجايى كه بشود اين كور و كرها هم از آن استفاده‏اى بكنند. آنهايى كه آن استفاده‏ها را مى‏كردند، وضع تربيتشان يك جور ديگر بود، وضع تلقى‏شان از كتاب، از قرآن يك نحو ديگرى بود، وضع توجهشان به مبدئى كه قرآن از آن نازل شده است، يك طور ديگرى بود؛ غير از اين اوضاعى است كه در اينجاست. همان طورى كه جلوه حق تعالى از غيب ظاهر مى‏شود و متنزل مى‏شود، مى‏آيد تا همين عالم طبيعت؛ همان فرقى كه ما بين عالم طبيعت، عالم جسم، عالم ظاهر با مراتب غيب هست؛ الى ما شاء اللَّه، تا به مرتبه جلوه اول برسد، همان فرق ما بين ادراكات ما و بعد از ما بالاترها، و بعد از بالاترها و بالاترها [هست؛] تا برسد به آن مرتبه‏اى كه اولياى خاص خدا و انبيا در آن مرتبه هستند. آن جلوه‏اى كه براى حضرت موسى [واقع شد]، آنجا مى‏فرمايد: فَلَمَّا تَجَلَّى‏ رَبُّهُ لِلْجَبَلِ؛ و در دعاى سمات: بِنُورِ وَجْهِكَ الَّذى تَجَلَّيْتَ لِلْجَبَلِ و آنجا هم [فرمود:] يا موسى‏

إِنَّنِى أَنَا اللَّهُ، «1» تجلى براى شجر، يك جا إِنَّنِى أَنَا اللَّهُ، يك جا تَجَلَّى‏ رَبُّهُ لِلْجَبَلِ، يك جا بِنُورِ وَجْهِكَ الَّذى تَجَلَّيْتَ لِلْجَبَلِ، همه‏اش صحيح است، و هر كدام در مقام خودش تمام است.

ما بخواهيم ياد بگيريم قرآن را، بايد چه بكنيم؟ اين مسائل به آن معنا تعليم و تعلمى نيست.

ما وقتى بخواهيم قرآن را نگاه كنيم و همين تفاسيرى كه متعارف است نگاه كنيم، بعضى‏شان به اين معانى اشاره دارند؛ همين تعليم و تعلم با كر و كورهاست. قرآن همه مسائل را دارد؛ لكن آن كسى كه ادراك مى‏كند إنَّما يَعْرِفُ الْقُرْآنَ مَنْ خُوطِبَ بِهِ است. قرآن را آنكه مخاطبش است مى‏فهمد؛ و معلوم است آن كسى كه «مَنْ خُوطِبَ بِهِ» است و قرآن را مى‏فهمد، آن مرتبه‏اى از قرآن است كه: نَزَلَ بِهِ الرُّوحُ الْأَمِينُ، «نَزَلَ عَلى‏ قَلْبِهِ» اين را غير از خود او نمى‏تواند مشاهده كند. قضيه، قضيه ادراك عقلى نيست، قدم برهان نيست، قضيه مشاهده است، آن هم «مشاهده غيبيه». مشاهده با چشم نيست، مشاهده با نفس نيست، مشاهده با عقل نيست، با قلب نيست. آن قلبى كه قلب عالم است، قلب نبى، مشاهده با اوست، دريافته، لكن نمى‏تواند بيان كند؛ مگر در لفافه امثله و الفاظ، به يك آدمى كه كور است چطور شما مى‏توانيد بفهمانيد كه نور چيست؟ با چه زبانى، با چه حرفى؟ جز اين است كه مى‏گويى نور يك چيزى [است كه‏] روشن مى‏كند؟ آدمى كه نديده است نور را، چطور آن كسى كه نور را ديده مى‏تواند به او افهام كند؟ جز اينكه عقده در لسانش هست؛ و اين عقده براى اين است كه طرف، عقده در گوشش است؛ آن عقده‏اى كه در لسان‏ انبيا بود، پيغمبر اكرم عقده‏اش از همه بيشتر بود، براى اينكه آنچه او يافته بود، آنچه از قرآن در قلب او نازل شده بود، براى چه كسى بيان بكند، مگر آنكه رسيده [باشد] به مقام ولايت تامه. شايد يكى از معانى ما أُوذِىَ نَبِىٌّ مِثْلَ ما أُوذيتُ «1»- اگر وارد شده باشد از رسول اللَّه- اين باشد كه يك آدمى كه آنچه را بايد برساند نتواند برساند؛ آنكه كسى را نيابد كه به او آنچه يافته بگويد، تأثر دارد. [خصوصاً] آنچه كه او يافته بود، فوق همه آنها بود كه سايرين يافته بودند؛ و كسى كه يافته است امورى [را] و ميل دارد همه بيابند، و نتواند برساند، تأثر [ش چقدر است؟] آن پدرى كه مى‏خواهد بچه‏اش شمس را ببيند، ولى بچه كور است، تأثرش چقدر است؟ بخواهد افهام كند چه بگويد؟ چه بگويد كه اين نور را بفهمد؟

عناوينى كه همه‏اش مجهول [است‏]، جز مجهولات چيزى نيست.

الْعِلْمُ هُوَ الْحِجابُ الْأكْبَرُ؛ يك حجاب بزرگ همين علم است؛ سرگرم مى‏كند انسان را به همين مفاهيم كليه عقليه، و از راه بازش مى‏دارد.

حجاب است براى اوليا؛ و هر چه علم زيادتر بشود، حجاب غليظتر مى‏شود. علقه انسان به همان علمى كه دارد [است كه‏] گاهى هم عالم خيال مى‏كند همه‏اش همين است. انسان از باب اينكه خودخواه هست، مگر اينكه از اين جلد بيرون برود، هر علمى را كه يافته است، ادراك كرده و خوانده، همه كمالات را منحصر به آن مى‏داند. فقيه خيال مى‏كند غير فقه چيز ديگر نيست در عالم؛ عارف هم خيال مى‏كند غير عرفان چيزى نيست؛ فيلسوف هم خيال مى‏كند غير فلسفه چيزى نيست؛ مهندس هم خيال مى‏كند غير هندسه چيزى نيست. حالا يا علم را فقط عبارت از آن‏ مى‏دانند كه با مشاهده و با تجربه و اينها باشد، اين را علم مى‏دانند، ما بقى را ديگر علم نمى‏دانند. [...] اين حجاب بزرگى است براى همه.

حجابهاى زيادى هست كه غليظتر از همه، همين حجاب علم است؛ يعنى آنچه بايد با آن راه را پيدا كند، همان مانع بشود؛ علمى كه بايد انسان را هدايت كند، مانع از هدايت بشود؛ و علمهاى رسمى همه همين طورند كه انسان را از آنچه بايد باشد، محجوب مى‏كنند؛ خودخواهى مى‏آورند.

وقتى علم در يك قلب غير مهذب وارد بشود، انسان را به عقب مى‏برد.

هر چه انباشته‏تر باشد، مصايبش زيادتر است. وقتى يك زمين شوره‏زار [يا] سنگلاخ باشد، هر چه تخم در آن بكارند نتيجه نمى‏دهد. يك زمين شوره‏زار، قلب محجوب، غير مهذب، قلبى كه از اسم خدا هم مى‏ترسد [بى‏حاصل است.] بعضيها از مسائل فلسفى- با اينكه فلسفه يك علم رسمى است- چنان رم مى‏كنند كه خيال مى‏كنند يك مارى است. فيلسوف هم از عرفان آن طور رم مى‏كند. عارف هم همين طور است، [تا] بالاتر ...

همه علوم رسمى «سر به سر قيل است و قال». «1»

و من نمى‏دانم ما كى [مى‏توانيم‏] لا اقل آن طور خودمان را مهذب كنيم كه اين علوم رسمى خيلى مانعمان نشود؛ از خدا مانعمان نشود، از ذكر اللَّه مانعمان نشود. اين هم خودش يك مسأله‏اى است. اشتغال به علم، اسباب اين نشود كه از خدا غافل بشويم؛ اشتغال به علم، اسباب اين نشود كه يك غرور پيدا بشود كه ما را از مبدأ كمال دور كند. اين غرورى كه در ملاها هست، چه آنهايى كه علوم مادى و طبيعى دارند و چه آنهايى كه علوم شرعى دارند يا علوم عقلى دارند. اين، اگر قلب مهذب نباشد، يك‏ غرورى مى‏آورد؛ همان غرورى كه انسان را از خدا بكلى بازمى‏دارد.

وقتى مشغول مطالعه است، غرق در مطالعه است، وقتى مشغول نماز است، پيشِ نماز نيست. يكى از دوستان ما بود- خدا رحمتش كند- مى‏گفت كه: يادم نيست بگذار بايستم نماز، يادم بيايد. كأنّه انسان وقتى وارد مى‏شود به نماز، تو [ى‏] نماز نيست، اصلًا به خدا توجه ندارد، قلبش آنجا نيست، قلبش جاى ديگر است؛ شايد فكر اين باشد كه مسأله علمى را حل كند. اين علمى كه مقدمه براى رسيدن به مقصود است، انسان را از مقصود بازدارد. علم شرعى است، علم تفسير است، علم توحيد است، لكن در قلب غير مهيا، غير مهذب، علم توحيد هم يك غل و بندى است كه نمى‏گذارد، مانع مى‏شود، علوم شرعى هم همين طورند، اينها همه وسيله‏اند. علوم شرعى، مسائل شرعيه يك وسايلى هستند، آنها وسايل عمل هستند، [عمل‏] هم وسيله است. همه براى يك مقصدند، همه براى اينند كه بيدار بشود اين نفس، از اين حجابهايى كه همه براى ما ظلمانى است، از اين ظلمتها بيرون برود، بعد برسد به حجابهاى نورانى. مثل اينكه چنين تعبيرى هست كه: إنَّ للَّهِ سَبْعينَ ألْفَ حِجابٍ مِنْ نُورٍ، «1» همين طور نه «مِنْ ظُلُماتٍ»، آنها هم كه نور هستند، باز حجاب هستند. ما هنوز از حجابهاى ظلمانى بيرون نرفته‏ايم، ما توى حجابها مى‏لوليم و تا آخر هم [معلوم نيست‏] چه خواهد شد؟! علم در نفوس ما تأثيرى نكرده، الّا تأثير سوء؛ علوم شرعيه، علوم عقليه، اينهايى كه اين بيچاره‏ها اسمش را ذهنيات مى‏گذارند، اينهايى كه اين محجوبها «ذهنيات» مى‏گويند، [واقعاً ذهنيات‏] هستند، يعنى عينيت ندارند، اينها وسيله‏اند براى رسيدن به مقصد؛ و هر كدام ما را بازدارند از آن مقصد، ديگر علم نيست، اين حجاب است، ظلمت است، حجاب ظلمانى است. هر علمى كه انسان را بازدارد از مقصد، از آنچه كه براى آن انبيا آمدند، [حجاب است.] انبيا آمدند مردم را از اين دنيا، از اين ظلمتها بيرون بكشند؛ و به مبدأ نور برسانند، مبدأ نور، انوار نه، نور مطلق؛ مى‏خواهند انسان را فانى كنند در نور مطلق، اين قطره را در آن دريا فانى كنند- البته مثال منطبق نيست- تمام انبيا براى همين آمده‏اند و تمام علوم وسيله است و عينيت مال آن نور است، «ما عدمهاييم»، «1» اصلمان از آنجاست، عينيت مال آنجاست. همه انبيا هم آمده‏اند كه ما را از اين ظلمتها بيرون بكشند و به نور برسانند، نه به انوار، از حجابهاى ظلمانى، و از حجابهاى نورانى بيرون بكشند و به نور مطلق متصل كنند.

گاهى علم توحيد هم حجاب است. علم توحيد است، برهان اقامه مى‏كند بر وجود حق تعالى؛ لكن محجوب است از او. همين برهان دورش مى‏كند، از آنچه كه بايد باشد دورش مى‏كند. انبيا قدمشان اين طور نبوده؛ اوليا و انبيا قدمشان، قدم برهانى نبوده؛ آنها برهان مى‏دانستند؛ اما قضيه، قضيه اثبات واجب به برهان نبوده. مَتى‏ غِبْتَ: كى غايب بودى. حضرت سيد الشهدا مى‏فرمايند: عَمِيَتْ عَيْنٌ لا تَراكَ عَلَيْها رَقيباً «2» آن چشمى كه نمى‏بيند تو حاضرى و مراقبى، كور باشد، و كور هم هست.

اول مرتبه قيام است: قُلْ إِنَّمَا أَعِظُكُم بِواحِدَةٍ أَن تَقُومُوا للَّهِ. «1» اصحاب سير هم اين را منزل اول دانسته‏اند؛ شايد هم مقدمه باشد و منزل نباشد.

در منازل السائرين اين را منزل اول دانسته؛ لكن ممكن است كه اين اصلًا مقدمه باشد، منزل بعد باشد. اول اين است كه يك وصيت، يك موعظه به وسيله يك موجودى كه خودش يافته است [صادر مى‏شود] و مى‏فرمايد به آنها بگو كه: إِنَّمَا أَعِظُكُمْ بِوحِدَةٍ؛ فقط يك موعظه، فقط اينكه قيام كنيد براى خدا. همه چيز از اينجا شروع مى‏شود، همه مسائل از اينجا شروع مى‏شود كه «قيام للَّه» باشد، انسان نهضت كند براى خدا، بايستد براى خدا، از اين خواب بيدار بشود. كأنّه [امر مى‏كند] به اين خوابها، به اينهايى كه افتاده‏اند آنجا و خوابند و بيهوش، بگو كه من به شماها يك موعظه دارم و آن اين است كه بلند شويد از جا براى خدا، قيام كنيد براى خدا، راه بيفتيد؛ و ما همين يك موعظه را هم تا حالا گوش نكرده‏ايم، براى او راه نيفتاده‏ايم. راه افتادنمان براى خودمان است؛ آنها هم كه خيلى خوب هستند باز براى خودشان. بله اوليايى هستند كه يك جور ديگرند؛ آن موعظه براى ما خوابهاست، آنها رسيده‏اند، بالا هستند. ما را خواهند برد، اين معنا را هيچ كس نمى‏تواند [انكار كند]، ما الآن اينجا هستيم و موكلهايى كه بر همه قواى ما تسلط دارند، دارند ما را مى‏برند. آن قوا دارند ما را به آن طرف مى‏كشند؛ از اول كه در طبيعت هستيم دارند مى‏كشند ما را [به‏] طرف جاى ديگر، ما خواهيم رفت، لكن خواهيم رفت با ظلمتها، با حجابها.

حب دنيا، مبدأ همه چيز است. حُبُّ الدُّنْيا رَأْسُ كُلِّ خَطيئَةٍ. «2» مبدأ همه خطايا همين است. حب دنيا، گاهى وقتها انسان را به آنجا مى‏رساند كه اگر موحد هم هست، لكن اگر اعتقادش باشد كه خدا از او دنيا را گرفته، در قلبش كدورتى حاصل مى‏شود، يك بغضى حاصل مى‏شود.

گفته شده است آن آخرى كه انسان مى‏خواهد ارتحال كند از اين عالم، مى‏آيند شياطينى كه مى‏خواهند نگذارند اين آدم، موحد از اين عالم بيرون برود، مى‏آورند جلوى رويش چيزهايى را كه دوست دارد. طلبه مثلًا كتاب دوست دارد، كتابش را مى‏آورند مى‏گويند كه ما آتش مى‏زنيم، برگرد از اين عقيده‏اى كه دارى و الّا اينها را آتش مى‏زنيم. آنكه علاقه به فرزند دارد، آنكه علاقه به چيز ديگر دارد [همين طور است‏].

خيال نكنيد كه اهل دنيا عبارت از آنهايند كه مثلًا كاخ «1» دارند؛ ممكن است يك نفر خيلى هم كاخ داشته باشد، اهل دنيا نباشد، يك طلبه‏اى يك كتاب داشته باشد، اهل دنيا باشد، علاقه داشته باشد. ميزان علاقه است؛ ميزان دنيا، آن علايقى است كه انسان به اين اشياء دارد؛ و اين علايق ممكن است آن دم آخر كه انسان ببيند دارد از علايقش جدا مى‏شود، دشمنى بياورد با خدا؛ دشمن خدا بشود و از اين عالم برود.

علايق را بايد كم بكنيم؛ علاقه‏ها بايد كم بشود، طبيعتاً ما از اينجا مى‏رويم؛ [و] على اىّ حال چه علاقه قلبى به چيزى داشته باشيم يا نداشته باشيم، فرقى به حال [ما] نمى‏كند. شما فرض كنيد كه علاقه داشته باشيد به اين كتابتان يا نداشته باشيد، كتاب مال شماست؛ از آن هم استفاده مى‏كنيد. علاقه‏ داشته باشيد به اين خانه يا نداشته باشيد، اين خانه مال شماست، استفاده هم مى‏كنيد. علاقه را كم كنيد، علاقه را تا مى‏توانيد از بين ببريد. آنكه انسان را گرفتار مى‏كند، اين علاقه‏اى است كه انسان دارد، آن هم از حبّ نفس است، مبدأ همان حبّ نفس است. حبّ دنيا، حبّ نفس، حبّ رياست، يك دردى است كه انسان را به هلاكت مى‏رساند.

حبّ مسند، حبّ مسجد، همه اينها دنياست، علايق دنياست؛ حجابهايى است كه «بَعْضُها فَوْقَ بَعْضٍ». دائم ننشينيم و بگوييم آنهايى كه داراى كذا و كذا هستند چنين و چنانند. ببينيد خودتان در آن حدى كه هستيد چطوريد؛ علاقه شما به آن چيزى كه داريد چقدر قوّت دارد، و روى اين علاقه هست شما به او ايراد مى‏گيريد.

اگر اين حبّ نفس و خودخواهى نباشد، انسان از ديگران عيب نمى‏گيرد. اين عيب‏گيريهايى كه بعضى از ما نسبت به ديگران مى‏كنيم، همه‏اش براى اين است كه ما خودمان را- براى آن حبّ نفسى كه داريم- خيلى مهذب و صحيح و آدم كامل مى‏دانيم و ديگران را معيوب مى‏دانيم و به عيبشان ايراد مى‏گيريم. در آن شعر هست كه يك آقايى- شعرش را نمى‏خواهم بخوانم- به يك كسى اشكال كرد. [او] گفت من همينهايى كه مى‏گويى هستم، اما تو آن طور كه مى‏نمايى هستى؟ ما كه داريم در جامعه نمايش مى‏دهيم كه ما براى خدا درس مى‏خوانيم، درس شريعت مى‏خوانيم، چون درس شريعت [مى‏خوانيم، پس‏] از جند اللَّه هستيم و اسم خودمان را جند اللَّه گذاشته‏ايم، ما آن طورى كه ظواهرمان هست، هستيم؟ همين مقدارِ خيلى نازل، كه اين ظواهر با باطن همگام باشند، نه منافى باشند، ظاهر يك جور و باطن يك جور. مگر نفاق غير از اين است؟

نفاق همه‏اش اين نيست كه اظهار ديانت بكند و نباشد، مثل ابو سفيان. اين‏ هم نفاق است كه اظهار بكند من يك آدم كذا و كذا هستم، و خلافش باشد؛ اين هم نفاق است، اينها هم از منافقينند، منتها يكى آن مرتبه است، يكى هم اين مرتبه است.

بالاخره بايد از اين دنيا رفت و گفته نشود كه اينها دعوت به آن طرف مى‏كنند و اينجا نه! انبيا در عين حالى كه همه دعوتهايشان براى آنجا بود، اينجا عدالت را رواج مى‏دادند. پيغمبر اكرم در عين حالى كه يك موجود الهى بود، به او نسبت مى‏دهند كه فرمود: لَيُغانُ عَلى‏ قَلْبى وَ إنّى لَأسْتَغْفِرُ اللَّهَ فى كُلِّ يَوْمٍ سَبْعينَ مَرَّةٍ. «1» همين معاشرت كردن با اشخاصى كه ناباب بودند، موجب كدورت مى‏شود. يك كسى كه دائم الحضور بايد باشد پيش محبوبش، اگر يك نفر كه خيلى آدم صحيح و خوبى است، پيش او برود و مثلًا بخواهد مسأله بپرسد، لكن اين بازمى‏دارد او را به همين مقدار، از آن مرتبه‏اى كه مى‏خواهد باشد. در عين حال كه اين هم حضور است، اين آدمى كه با او صحبت مى‏كند در نظر او از مظاهر است؛ لكن از آن مرتبه‏اى كه او مى‏خواهد دائم الحضور باشد در آن مرتبه، بازش مى‏دارد. لَيُغانُ عَلى‏ قَلْبى وَ إنّى لَأسْتَغْفِرُ اللَّهَ في كُلِّ يَوْمٍ سَبْعينَ مَرَّةٍ، يك چنين چيزى از پيغمبر نقل شده است، كه اشتغال به اين طور مسائل، حجاب است براى ما؛ و ما بايد از اين حجاب بيرون بياييم. لا اقل اين مقدار كه نمايش مى‏دهيم باشيم؛ نه غير آنكه نمايش مى‏دهيم باشيم. اگر در جبهه‏مان آثار سجود هست، كه للَّه داريم كار مى‏كنيم، در نماز ريا نكنيم ديگر. اگر خيلى خودمان را مقدس جلوه مى‏دهيم، ربا نخوريم، كلاه نگذاريم سر ديگران‏ و هكذا ....

اينكه خيال كردند كه اين علوم معنوى، مردم را از فعاليت بازمى‏دارند، اين اشتباه است؛ همان آدمى كه اين علوم معنوى را به مردم ياد مى‏داد و كسى هم مثل او بعد از رسول اللَّه حقايق را نمى‏دانست، همان روزى كه با او بيعت كردند- به حسب تاريخ- كلنگش را برداشت، رفت سراغ فعاليتش، منافات با هم ندارد. اينهايى كه به خيال خودشان از دعا و ذكر و [امثال‏] اينها مردم را پرهيز مى‏دهند كه بچسبند اين مردم به دنيا، اينها هم نمى‏دانند قصه چيست، اينها نمى‏دانند كه همين دعا و همين چيزها آدم را مى‏سازد، به طورى كه [با] دنيا هم آن طورى كه بايد با آن رفتار كند، مى‏كند.

عدل را همين انبيايى كه همه مصايب براى آنها بود و اهل ذكر و فكر و همه چيز بودند، در دنيا اقامه كردند، به ضد ستمگرها قيام كردند؛ همان حسين بن على- سلام اللَّه عليه- [قيام‏] كرد كه دعاى يوم العرفه‏اش را مى‏بينيد چيست. همان دعاها مبدأ اين طور مسائل مى‏شود، همان توجهات به خدا. اين ادعيه انسان را متوجه مى‏كند به مبدأ غيبى. اگر انسان درست بخواند، همان توجه به مبدأ غيبى موجب اين مى‏شود كه انسان علايقش به خودش كم بشود؛ و اين نه مانع از فعاليت است؛ خير، اين فعاليت هم مى‏آورد، لكن فعاليت براى خودش نيست. مى‏فهمد كه بايد فعاليت كند براى بندگان خدا؛ خدمت به خداست.

اينهايى كه از كتب ادعيه انتقاد مى‏كنند، براى اين است كه نمى‏دانند، جاهلند، بيچاره‏اند؛ نمى‏دانند كه اين كتب ادعيه چطور انسان مى‏سازد.

اين دعاهايى كه از ائمه ما وارد شده است، مثل مناجات شعبانيه، مثل كميل، دعاى حضرت سيد الشهدا- سلام اللَّه عليه- سمات، اينها چطور انسان درست مى‏كنند. همان كه آن دعاى شعبانيه را مى‏خواند، شمشير  [هم‏] مى‏كشد. در روايت است كه همه ائمه دعاى شعبانيه مى‏خواندند.

من نديدم كه در ساير ادعيه كه اين طور تعبير شده باشد كه همه ائمه مى‏خواندند. «1» همان كه اين دعاى شعبانيه را مى‏خواند، همان شمشير مى‏كِشد و با كفار جنگ مى‏كند. اين ادعيه انسان را از اين ظلمت بيرون مى‏برد؛ وقتى كه از اين ظلمت بيرون رفت، يك انسانى مى‏شود كه براى خدا كار مى‏كند؛ كار مى‏كند اما براى خدا، شمشير مى‏زند براى خدا، مقاتله مى‏كند براى خدا، قيامش براى خداست. نه اين است كه ادعيه بازمى‏دارد انسان را از اينهايى كه آن آقايان مى‏گويند. آنها همه آمالشان همين جاست. هر چه ماوراى اينجا باشد ذهنيات است در نظر آقايان، و يك وقت هم به آن مى‏رسند كه ببينند آنها عينيات بوده، اينها ذهنيات است. همين ادعيه و همين خطبه‏ها، و همين نهج البلاغه و همين مفاتيح الجنان و همين كتابهايى كه ادعيه هستند، اينها همه كمك انسانند، در اينكه انسان را آدم كنند.

وقتى يك انسانى آدم شد، به همه اين مسائل عمل مى‏كند، زراعت هم مى‏كند، لكن زراعتى كه براى خداست؛ جنگ هم مى‏كند. همه اين جنگهايى كه در مقابل كفار و در مقابل ستمگرها شده، از اصحاب توحيد و از اين دعاخوانها بوده [است‏]. آنهايى كه در ركاب رسول خدا، در ركاب امير المؤمنين بودند، اكثراً اهل اين جور عبادات زياد بودند. خود حضرت امير در بحبوحه جنگ ايستاده بود، نماز مى‏خواند. آنجا قتال بود و او نمازش را مى‏خواند. قتال هم مى‏كرد، نماز هم مى‏خواند. وقتى هم در همان بحبوحه جنگ از او يك مطلبى را پرسيدند، ايستاد توحيد برايشان‏ گفت. يك كسى گفت كه آخر در اين وقت، فرمود- به حسب نقل- ما براى اين جنگ مى‏كنيم، «1» جنگمان براى دنيا [نيست‏]، نمى‏خواهيم با معاويه جنگ كنيم تا شام را بگيريم. شام و عراق را پيغمبر و امير نمى‏خواستند. آنها مى‏خواستند اينها را آدم كنند، مى‏خواستند جان مردم را از دست مستكبرين رهايى ببخشند. اينها هم همانها بودند كه اصحاب دعا بودند. همين دعاى كميل را كه از حضرت امير وارد شده [ببينيد]، همين آدمِ كميل بخوان، شمشير بزن است.

دور كردن مردم از ادعيه و كتب دعا [آن طور] كه يك وقتى آتش مى‏زدند، يك روزى داشت آن مرد خبيث، كسروى «2» كه روز آتش‏سوزى بود، كتابهاى عرفانى و كتابهاى دعا و [امثال‏] اينها را مى‏آوردند، مى‏گفتند كه آن روز آتش مى‏زد. اينها نمى‏فهمند دعا يعنى چه. تأثير دعا را در نفوس نمى‏دانند. نمى‏دانند كه همه خيرات و بركات از همان دعاخوانهاست.

همينها هم كه به طور ضعيف دعا مى‏خوانند و ذكر خدا مى‏گويند، به اندازه همان مقدار تأثيرى كه [در آنهاست‏]- طوطى وار هم هست، لكن درشان تأثير كرده- بهتر از آنهايند كه تارك هستند.

نمازخوان و لو اينكه يك مرتبه نازله‏اى را دارد، از آن نمازنخوان بهتر است، مهذبتر است. اين دزدى نمى‏كند. پرونده‏هاى جنايت را شما بررسى كنيد، ببينيد چقدرش مال طلبه است، چقدرش مال غير طلبه است، چند تا ملا پرونده دزدى يا شرب خمر يا فرض كن جهات ديگر داشته؛ البته اشخاص قاچاق هم در اين طايفه هستند، اما آنها نه اهل نمازند، نه اهل چيزهاى ديگرند؛ صورت قرار داده‏اند اين را براى استفاده. اما همين دعاخوانها و همين كسانى كه به ظواهر اسلام عمل مى‏كنند، اينها پرونده‏هاى جنايتشان نسبت به ديگران، هيچ است و يا كم است. در نظم اين عالم همينها دخالت دارند.

دعا را نبايد از بين اين جمعيت بيرون برد. جوانهاى ما را نبايد از دعا منصرف كرد. اين يك مطلب غير صحيحى است به اسم اينكه «قرآن بايد بيايد ميدان» آن چيزى كه راه هست براى قرآن، از دست داد. اينها وسوسه‏هايى است كه از شئون شيطان است. به اسم اينكه قرآن بايد خواند، ديگر دعا و حديث بايد كنار برود و قرآن بيايد، دعا و حديث را اگر استثنا كنيم، قرآن هم رفته است. آنهايى كه قرآن را مى‏خواهند بياورند ميدان و حديث را كنار بزنند، آنها قرآن هم نمى‏توانند به ميدان بياورند.

آنهايى كه ادعيه را مى‏خواهند كنار بگذارند و به اسم اينكه ما قرآن مى‏خواهيم نه دعا، آنها قرآن را هم نمى‏توانند بياورند به صحنه. اينها از وساوس شيطان است، و از چيزهايى است كه انسان را گول مى‏زند، و بيان هم يك بيانى است كه جوانها را گول مى‏زند. بايد اين جوانها ببينند آنهايى‏كه اهل حديث بودند و اهل ذكر بودند و اهل دعا بودند، بيشتر خدمت كردند به اين جامعه، يا آنهايى كه اهل اين نبودند و مى‏گفتند ما اهل قرآنيم. كدام بيشتر خدمت كردند؟ تمام اين خيرات و مبرات كه مى‏بينيد، از اين مؤمنين است. تمام اين موقوفاتى كه براى خيرات مطلق و براى دستگيرى از ضعفاست، از اين اهل ذكر و اهل نماز و اهل دعاست، از غيرشان نيست. در اشرافى هم كه سابق بودند و متموّل بودند، آنهايى كه نمازخوان بودند، مدرسه درست كردند. آنهايى كه نماز مى‏خواندند، مريضخانه و امثال اينها درست كردند. اين يك مطلبى است كه نبايد از بين مردم بيرونش برد. بايد اين را ترويجش كرد، بايد مردم را وادار كرد به اينكه اين توجهات به خدا را داشته باشند.

ما اگر هم قطع نظر از اين بكنيم كه براى رسيدن انسان به كمال مطلق اين ادعيه كمك مى‏كند، براى اداره يك كشورى هم اينها كمك مى‏كنند.

كمك كردن يك وقت اين است كه انسان مى‏رود دزد را مى‏گيرد، يك وقت دزدى نمى‏كند. آنهايى كه اهل مسجد و دعا هستند، آنها اختلال نمى‏كنند، اين خودش كمك به جامعه است. وقتى جامعه [جمع‏] افراد است، افراد اگر فرض كنيد نصفشان اشخاصى باشند كه به واسطه اشتغال به همين دعا و ذكر و امثال ذلك از معاصى [دورى مى‏كنند]، كاسب است، كسبش را مى‏كند، معصيت هم نمى‏كند، دزدى هم نمى‏كند. اينهايى كه سر گردنه مى‏روند و تفنگ مى‏كِشند و آدم مى‏كُشند، اينها اهل اين معانى نيستند؛ اگر اهل اين معانى بودند نمى‏كردند. تربيت جامعه به همين چيزهاست، به همين ادعيه است، به همين امورى است كه از پيغمبر و از خدا وارد شده‏است: قُلْ مَا يَعْبَؤُا بِكُمْ رَبِّى لَوْ لَا دُعَاؤُكُمْ. «1» اگر قرآن را هم مى‏خواهد، قرآن دارد از دعا تعريف مى‏كند، مردم را وادار به دعا مى‏كند «كه اعتنا به شما نداشتيم اگر دعا نبود». پس، اينها قرآن را هم قبول ندارند. آنكه مى‏گويد ما دعا را نمى‏خواهيم، قرآن را هم نمى‏خواهد؛ يعنى قرآن را قبول ندارد. أُدْعُونِى أَسْتَجِبْ لَكُمْ؛ «2» مردم! مرا بخوانيد، دعا كنيد.

ان شاء اللَّه خداوند ما را از اهل دعا و اهل ذكر و اهل قرآن قرار بدهد.ان شاء اللَّه.