هميشه بايد به بي‌پايان بودن اميدهايمان اميدوار باشيم.

حاکمی دو نفر را محکوم به اعدام کرده بود. يکي از آن دو نفر از علاقه وافر حاکم به اسبش خبر داشت و از او خواست تا يک سال او را اعدام نکند تا او به اسبش پرواز کردن بياموزد. حاکم که ديوانه‌وار اسبش را دوست داشت به خيال اينکه اگر ادعاي محکوم راست باشد او مي‌تواند مالک تنها اسب پرنده‌ي جهان باشد، درخواست او را قبول کرد.

محکوم ديگر با شنيدن اين ماجرا با تعجب و حيرت به دوستش گفت: « تو که مي‌داني چنين امري امکان ندارد، چگونه به خود جرأت اين پيشنهاد را دادي؟ تو با اين کار فقط تقديرت را به تأخير انداختي!»

او در جوابش گفت: «نه دوست من! من با اين کار به خودم چهار شانس آزادي بخشيدم: امکان اينکه سلطان در طول اين يک سال بميرد وجود دارد. ممکن است تا يک سال آينده من به مرگ طبيعي بميرم. شايد اسب به مدت يک سال زنده نماند. شايد هم توانستم به اسب پرواز کردن بياموزم!